اگر برای وقتتان ارزش قائلید،اینجا صرفش نکنید!
من شاعرم...

گاهی لحظه ها را بهتر از برگ گلها می فهمم

گاهی می نشینم

تا تولد دوباره فردا

و از شروع نبض زمین واژه ها را می آرایم...

گاهی بی آنکه بدانم

شعری می گویم!

شعری که چند خطش را از بر می کنم

چند خطش را می نویسم

و چند خطش را فراموش...

---

من شاعرم...

گاهی وقتی همه خوابند

پنجره اتاقم را باز می کنم و گوش می سپارم

به سکوتی از شب،

که کودکی هایم را

به روزگاران آخر جوانیم پیوند می زند...

من،

گاهی،

رختخوابم را

 زیر درخت گیلاس ِ حیاتِ مادر بزرگ پهن می کنم

و صورتم در سردنایِ خیالِ صبحگاه ِ تابستانیم یخ می زند!

من بالشم را با برادرم قسمت می کنم

و می ترسم از آسمان،

که ترازویش را بر سرم نیندازد...!

و بوی نانهای برشته "بی بی"

بر سر آن سفره دست ساز ِ بزرگ

نهایت خوشبختی من است،

که همین چند روز پیش "بی بی" آن را با خود برد...

---

من شاعرم...

گاهی حتا زبان مورچه ها را میفهمم!

و مسیر خانه هایشان را می شناسم

و آنقدر آرام و محتاط راه می روم

که یک روز طول می کشد تا به خانه برسم!

---

من شاعرم...

گاهی غزلی می سازم

پر شورتر از "محبوبه"!

کنجکاو تر از "امیر"!

بی ریا تر از"بی بی"...

و می خوانمش برای سلولهای پویای سرم...

و می روم به "رویا"...

همان رویایی که که قلب "هادی" را دزدید و برد...

و ژاکت سورمه ای قشنگش را برای من جا گذاشت

و من هنوز سنگ قبرش را پیدا نکرده ام...

---

من شاعرم...

حساس و ساده و زودرنج...

گاهی سوگنامه ای می نویسم از  سوالهایم...

 از این که"پدربزرگ" چگونه شعرهایش را

نانوشته برای دیوارها خواند و رفت...

 و من آخرین عشقم را گم کردم...

و طنین آخرین صدا را

 به گوشهای خسته فاصله رساندم...

و سکوت و پرهیز ،

پاسخ تمام سوالهایم شد...

---

من شاعرم...

ساده و حساس و عصبانی...!

و خشم هیچ پاسخ مطلوبی نیست...

و اینکه شاعری من نباید تمام شود

  حتا

            وقتی

                     تو

                              نباشی...

پانوشته


۱-تمام شخصیتهای این اثر واقعی هستند...

۲-به سالها پیش بازگشته ام...به فصل سبز آشنایی،به نخستین روزهای خواستن...

۳-این آهنگ اجتماعی دردمند رو با صدای حسین زمان از دست ندید:لالایی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 1:45  توسط بابک آزاد  | 

شد مایه رسوایی

 این عشق و شکیبایی

فالی زدم از حافظ دیشب من سودایی

این نکته به جا آمد داد از غم تنهایی:

------

با دو دست تار،سرد و بی قرار

در شب سیاه،سرد و بی پناه

می گشایم آن دفتر تو را...

با دو قافیه میکنی نگاه!

مژده می دهی مثل آینه

بر من تباه...

می رسد ز راه

                    می رسد ز راه

                                می رسد ز راه...:

 دیدم به خواب دوش که ماه برآمدی

کز عکس روی او شب هجران سر آمدی

تعبیر رفت یار سفر کرده می رسد

ای کاش هرچه زودتر از در در آمدی...

 

پا نوشته:


۱-خب فال دیشب من این شده،خیالیه؟!...All things will be ok

۲-صدای خاص،خش دار و ترانه های الهام بخش رضا یزدانی رو از دست ندید.

۳-راهی عزیز دوست دارم اینجا رو بخونی.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 13:59  توسط بابک آزاد  |