اگر برای وقتتان ارزش قائلید،اینجا صرفش نکنید!

گام که بر می داشت ،

تمام شهر به سلامش می آمدند!

سرو قامتش را از شانه هایِ فراخ ِ مرد ،

 وام گرفته بود!

و بهار گلبرگ هایش را، از لبخندهایش!

به آسمان که نگاه می کرد ،

شبیه ماه می شد!

و زمین در زیر گامهایش ،

شادمانه می خندید!

او از تبار برگها بود و همراز خواب...!

خنده که می زد ،بید می رقصید!

نفس که می کشید،

 نسیم می خندید...!

ـــــ

براي مردي،

که از کوچه های ِ روشن ِ شب  گذشته بود!

هميشه "غروب ممنوع! بود...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مرداد ۱۳۸۹ساعت 18:1  توسط بابک آزاد  |