می گذری از سرم
و پیراهن راه راه سفید و سیاهت یخ می کند...
انگار تمام فصل ها زمستان است...
و تمام کلاسهای مدرسه در برودت زمستان تشکیل می شوند...
دستهای تو نه این که گرم نباشند
نه اینکه دست دیگری را نگیرد
ولی مثل برفهای یخ کرده حیاط بزرگ دبیرستان سرد است...
و لبهای تو لبهای باز اعتراض است
که هر زنگ تفریح سیگار می کشد...
می گذری از سرم
و من تمام فصل های زمستان خوابت را می بینم...
کاشکی زمان زمستان نداشت
کاشکی حیاط مدرسه برف نداشت
که تو آب بشوی و در بهار دیگری نرویی...
قرار ما روی پل هوایی
رو به روی زمین خاکی گم شده
روی گاردهای آهنی له شده...
راستی...
می دانم دیگر نمی آیی
این بار تو باید بگویی کجا...
می خواهم من به دیدارت بیایم...
آنجا که تو هستی حیاط دارد؟؟؟
برف می بارد؟
.
یک کوله بار سنگین
یک فکر خسته با من...
شهری پر از گلایه
غمگین و خسته با من...
این راههای بسته
این دردهای روشن!
این دستهای بسته
اُفتاده گردن من...
ترسیده از شب تار
با واژه های بیمار
درد بزرگ شاعر...
شرحی به شهر مدفن...
اینجا شبی نفس بُر
یک التهاب ممتد
زخمی بدون مرهم
تتو شده بر بدن...
➖شهرم را ویرانه کرده ای اما....
#بابک_آزاد