اگر برای وقتتان ارزش قائلید،اینجا صرفش نکنید!

تقدیم به کیمیاترین ستاره ام!

نشانیت را از که می پرسی؟

از درختان، از آدمها، از بیابان؟!

از "حیدر"،همان مردِ مسافر ِ تنها؟

همانی که تابستانها به همدان می آید

و زمستانها به اهواز می رود؟

از او که یک کوله پشتی بزرگ بر دوشش می اندازد ،

دمپایی می پوشد

 و تمام عشقش صفحه گرامی است

که با آن" ایرج" و"الهه" گوش می کند؟

و عشق"مهدی پاشنه طلا" دارد؟!

لباس هایش بوی بدی می دهد

و صورتش خاکی و کثیف است؟

___________

نشانی ات را از که می پرسی؟

از شعرهای خوابیده که در حافظه این صفحه مقابلت جا مانده ؟

یا از کتابهای کهن مولانا و حافظ و سعدی؟

یا از شعرهای "فریدون"و"احمد"و"ابتهاج"و فروغ؟!

نمی دانم می دانی یا نه؟

نشانی هرکسی در باور او بارور می شود!

ریشه می دواند، بزرگ می شود...

گاهی باید نشانی هر کسی را ،

از کتابهایی که نمی خواند پرسید!

و از دوستانی که با آنها نمی نشیند!

 و من گمان می کنم

که نشانی هر کسی در صورت اوست!

و او تمام آنچه هستش را

 با خود به هر کجایی که گمان هم نمی کنی می برد!

___________

راستی زیاد هم سخت نیست،

فهمیدن نشانی ها

باور نمی کنی؟!

لباسهایت را نگاه کن!

دوستانت را ببین،

شعرهایت را بخوان!

باورت را خط بزن!

گرامهایت را گوش کن...

حالا راستی تو، چه فکر می کنی؟نشانی را باید از که پرسید...؟

با الهام از ایده دوست بزرگوارم "سیامک" با وبلاگ" می نویسم با تو می نویسی بی من!".

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور ۱۳۸۷ساعت 0:26  توسط بابک آزاد  | 

ای ماه پر برکت آمدنت مبارک!

شعر پاییز... در انتهای پست، امکان دریافت فایل صوتی ِهمین شعر ،قرار داده شده است .

...به من نگاه کن،

که واژهایم،از برگهای ِ کاغذم لیز می خورند،

و از ذهنم، نادانسته هایم!

نگاه کن که چگونه در امتداد این فصلها ،

به این خطوط روشن رسیده ام!

و این برگ ریزان شاهد مدعای من است!

و این روزها که زودتر از همیشه،اتاقم تاریک می شود!

______

به من نگاه کن،

که مست ِ مسلخ ِ مهربانی ِ تو شده ام!

و صدای این ساز ،

که اندیشه ام را جلا می بخشد و نگاهم را می شوید و بی قراریم را می برد!

______

آهای پاییز، سلام!

می خواهم واژه، واژه های شعرم را مثل برگهای فراموش شده ،

برداری،بریزی بر سر بالهای بادهایت،

و تمام شهر را از واژه هایم پر کنی!

و این بی قراری ِ تمام ناشدنی را،

مثل برگهایی که گم می شوند! نیست کنی!

______

آهای پاییز نگاه کن!

من دارم می رقصم!

و این نهایت شادمانی ِ باور من است!

که در دامن این دشت وسیع ،

روبه روی خداوند ایستاده ام ،

و با هر ریزش برگهای تو،پای می کوبم  و دل خوش می دارم!

______

آهای پاییز!

می دانم که تو از آخرین روز حرف می زنی!

آن روز که از شاخه هایمان جدا می شویم

و به ریشه هایمان می پیوندیم!

و تا دیگر بار که تو مثل برگ های هزار رنگ،

 نامت را "بهار" می کنی ،

در انتظار می مانیم!

______

...آهای پاییز سلام!

روزگارانت مبارک!

برگریزانت عزیز!

 اندوهناکیت خواسته... .

برای دریافت"شعر پاییز"با صدای "بابک آزاد" کلیک کنید.

 http://tinypic.com/view.php?pic=erbhiv&s=4

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۸۷ساعت 1:25  توسط بابک آزاد  | 

 یک آرایشگر افغان پناهنده در ایران،نخستین مدال المپیک تاریخ افغانستان را برای این کشور به ارمغان آورد.روح الله نیکپای،جوان ۲۱ ساله ای که در ایران اقامت دارد و به حرفه آرایشگری مشغول است،با کسب مدال برنز تکواندو،دل مردم افغانستان را شاد کرد.

خوب توجه کنید!تفاوت ورزش ایران و افغانستان تنها یک مدال طلای هادی ساعی است!به نظر شما کاروان افغانستان در المپیک چند نفر بوده؟قضاوت  با شما!

آقای "علی آبادی" برای شما و سیستم مدیریت ورزشی کشورم و خودم!متاسفم! و امیدوارم حتی برای ادای توضیحات هم هیچ کجا آفتابی نشوید!امّا می دانم که شما" مرد" چنین کاری نیستید... .

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور ۱۳۸۷ساعت 22:8  توسط بابک آزاد  |