اگر برای وقتتان ارزش قائلید،اینجا صرفش نکنید!

این شعر برای کسیست که هنوز نگاهش برایم آشنا می زند،برای او که معنای بی قراری من است...برای او که گمان نمی کنم شعرم را بخواند...

غريبي مكن

كه مرز نا شناس در انتظار ماست

كه هنوز جاده سبز پا بر جاست...

و هنوز احساسي سر به مهر

ما را به رفتن ، 

تا آخر اين جاده  دور فرياد مي زند...

اي ستاره خندان آسمان!

اي كيميا ترين ستارگان

 با تو حرف دارم

نمي دانم ،

 شايد حالا

در سياهگون آسمان آبي د يروز

به دنبال خودت مي گردي...

شايد چشمهايت را بسته اي و با خواب در آميخته اي...

 اما من بيدارم ، و در حسرت خواب بيمارم...

و خواب روياي من است!

و چه ساده من به رويايم نمي رسم !

وقتي كه تو ، چشمهايت را مي بندي

و نمي داني نزديك ترين ستاره در همسايگي ات

براي نرفتن

براي ماندن

 به رقص دلرباي خاك تن تو چشم دوخته !

  وقتي نمي داني گاهي براي ديدن چشم ها را بايد بست ...

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۵ساعت 23:5  توسط بابک آزاد  |