.
این روزها در سرآغاز گرم روزهای میانسالگی هستم...روزهای نه آنقدر شاد شدن که فراموش کنی دنیا با تو چه کرده است و نه آنقدر اندوهگین بودن که ندانی دنیا با تو چه خواهد کرد...این روزها، روزهای وسط ماندن است! روزهای بلاتکلیفی میانه های یک راه مبهم...این روزها هرکسی حق دارد بنشیند در گوشه ای و یاد رنگینی را در دلش تکرار کند...یاد آنهایی که می توانستی تا ابد برایشان سرت را خم کنی...بنشینی در گوشه ای و مات و ساکت و مبهوت نگاهشان کنی...یاد آنهایی که بخش جدا نشدنیه تمام حافظه ات هستند...آنهایی که حتا اگر تو را دوست نداشته اند، تو دوستشان داشته ای...این روزها، روزهای بیشتر فکر کردن است...روزهای در خلوتی نشستن و اشک ریختن برای آنهایی که نداری و میتوانستی داشته باشی و آنهایی که کنارت هستند و قدرشان را نمی دانی...
این روزها به سفر فکر می کنی...و تولدی که باز هم در راه است...و راه نرفته نزدیکی که پل رسیدنی است به تمام بهترین آدمهایی که تا کنون زیسته اند و تو ندیدیشان...این روزها به هر روزی که دوست داری می توانی برگردی...به ثلث آخر سال سوم ابتدایی، به روز گم شدن در باغهای انگور...به روزهای عجول کودکی...
این روزها، این روزهای آخر اسفند دوباره به من ثابت می کنند شاعران برای شادمانی آفریده نشده اند...
🌸با بی شمار احترام و دلتنگی....برای مادربزرگ قشنگم...کاشکی خانه ات، خانه امیدم مانده بود، کاشکی امسال هم خانه ات اولین خانه جستجویم بود...
🌸🌸با یک دنیا دلتنگی برای رفیقم "هادی "که تابستان سال هشتاد و شش نرسیده به رویایش، رخت بست و رفت...
🌸🌸🌸راستی سال نو مبارک، خانه تان آباد و جانتان شاد...
#بابک_آزاد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۶ساعت 12:19  توسط بابک آزاد
|