.
نشسته پشت شیشه
در ظهر داغ مرداد
مردی پر از ترانه
با سینه ای پر از داد...
پاییز نیمه جانی
رسیده تا به کوچه
در باغ های سرسبز
رسیده شد آلوچه...
مرداد بعد مرداد
پائیز بعد پائیز
گویی که لحظه هایش
هی می خورَد از او لیز...
این فصلهای ممتد
این ماه های بی باک
آسوده می گریزند
از خانه های این تاک...
از پشت شیشه اما
مردی که شعر می گفت
آهسته از رهایی
با خود ترانه می گفت...
➖طرحی از مرداد ماه تابستان سال هزار و سیصد هشتاد و چهار من.
#بابک_آزاد
رد پای من و تو اینجاست
روی خط مستقیم نجابت
کنار دلشوره های وقت دیدار
روی نیمکت داغ دانشگاه
روی شانه های خشک دیوار...
هر عاشورا
هر زمستان
هر کوچه ی بن بست
هر شهر تاریک
هر سیگارِ سبزِ التیام
رد پای ماست..
یادگاری از جوانی ها
یک نشانه از شادی هاست...
بیا که به پا خیزیم
با قلبهای از غم بیزار...
بیا که به کوچه برگردیم
با لبهایی روی آن سیگار...
➖و باد رفیقانم را برد...و باد مرا با خود برد...
#بابک_آزاد
.
نگاه می کنی و می شنوی!
سکوت می کنی و حرف می زنی!
با تو هر فصلی حرفها دارد...
هر فصل می شوی و حرفها داری...
برای تو مهم نیست من کجا باشم...
پشت شیشه ها در ظهر داغ یک شهریور
روی شانه های صبر در یک ترمینال
بالای شهر یا همین پایین شهر باشم...
تو نگاه می کنی و استخوان شهادتم درد می گیرد!
از سنگ قبرهای ابن بابویه
تا گلوله های به سینه نشسته روی خاکریز
از شعرهای عارف قزوینی
تا لبهای دوخته یزدی
کرانه های کالبدم درد می گیرد...
بیا برای این فصلها باز هم حرف بزن
با سکوتت آواز بخوان
با نگاهت بشنو
بیا و با غریبه ها هم قدم بزن...
#در_سوگ_آزادی
#ازادی
#بابک_آزاد
جوانه می زنم از خاک
از کوچه های خیس سادگی...
در دستهایم نور
در تنم شعله های گرم آزادی
می دوم به کوچه ها
می پرم از سنگها
می رسم به زندگی
در دلم روشنی های مهتاب آبادی
این منم
برخاسته از کوهستان
دلباخته به درخت
خندیده به دلگرمی
لبخند زده بر تاکستان...
این منم
اما از تن تو
این منم
اما از دستهای تو...
این تویی
اما...
لبریز از من...
این تویی اما
لبریز از ما...
➖تو با من زاده شدی و بی هوا در پس کوچه ها دویدی...اما یک روز یک اتفاق که پیش از ما افتاده بود از مرزهای چهل سالگی ما گذشت...اتفاقی که نباید می افتاد...
#آزادی
#بابک_آزاد