.
برف آمد و من
دورترین ناظر آن شهر سفیدم
بی حوصله ام
زیرا که بر آن کوچه برفی ندویدم
از خانه من
تا کوچه برفی که تو هستی
راهی که من هرگز به سفیدی نرسیدم
با ناز بیا بر لب این سال و گذر کن
تا سال دگر باشد و من بر تو رسیدم
ای قاصد ایام پر از سبزی و بلبل
از روی سفید تو به غمها نرسیدم...
یک شهر به تو عاشق و عمریست
من کوچه برفی پر از نور ندیدم...
#همدان
#برف
#بابک_آزاد
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند ۱۳۹۷ساعت 21:37  توسط بابک آزاد
|
برای پندار...
تماشای تو تمام آرامش من است که تو روز نخستین بهاری...آنچنان که گویی من به تو بازگشته ام، به روز نخستینم...
آسوده باش و عمری
آسوده کودکی کن
کآغوش جان فدایی
در هر کرانه داری...
در باغ سبز چشمت
با خنده های پاکت
صد فصل سبز و تازه
برگ و جوانه داری...
یک دم که درد دنیا
آید به سوی بابا
با فکرهای شادت
شعر و ترانه داری...
بر شانه های بابا
وقتی که تو می آیی
از هر کجای دنیا
راهی به خانه داری...
همسوی شعر و شادی
همگام ِ با ترانه
وقتی که سوی خانه
پندار تازه داری...
#پندار_تقدسی
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند ۱۳۹۷ساعت 9:1  توسط بابک آزاد
|