اگر برای وقتتان ارزش قائلید،اینجا صرفش نکنید!

پاییز باشد و باران ببارد آن بیرون...و من شاعر باشم و باران، التیام تمام نداشته هایم ، این معمولی ترین اتفاق غروب آن روز پاییزیست...دور باشم از شهرم یا نزدیک باشم به دلتنگیهای دور از مادر بودنم...فرقی نمی کند که من از یاد نبرم هنوز هم از غریبه ترین آدمهای این شهرم...

تصویرهای گوناگون...واژه های پر از ابهام... جاده های مه آلود...برگهای جریمه...همه و همه از غروبهای پاییزی ِ بارانی شروع می شوند...از برگهای خیس خورده ی زیر پا مانده در پیاده رو های پر رفت و آمد...از اولین نگاه ها...از لحظه ای که تمام شهر در خوابند و تو بیداری...

روی کوه کمی برف

سینه من پر از حرف...

قطره های ریز باران

هوای تمیز تهران...

شاعر و شعر و کلام و پائیز ِ همیشه لرزان...

                                     یک سال قبل در همین وبلاگ...


...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۳ساعت 22:49  توسط بابک آزاد  |