امروز...
...نشسته ام روی صندلی های سفید رنگ میدان آزادی درست ضلع غربی...موهای تراشیده ام،صورت ژیلت خورده ام،دستهای زیر چانه ام،خیره گیم به برج آزادی ، گرمکن اسپرت سفید و مشکیم،کیف سیاه کارمندیم! و این حالت عمیق اندیشیدنم... نگاه هر عابری را به من جلب می کند....رهگذران را نمی بینم ولی نگاه سنگینشان را خوب احساس می کنم...مردمانی را می بینم که با وسواس و اشتیاق با برج آزادی عکس می گیرند..."ایگلسیاس "در گوشم ،درست سمت چپ بالای بدنم آواز می خواند:!
...Sometimes you win sometimes you loos
یاد خودم می افتم و روزگاری که خانه ای در "پونک "داشتیم و پدرم،که از روی دلتنگی برای پدرش، اینجا نماند و دوباره به همدان برگشت،یادم می آید همیشه می گفت و می گوید که دوری از پدربزرگ را تاب نمی آورده...حالم عوض می شود!یادم می آید پدرم روزی با برادر کوچکم ، همین جا، کنار همین برج ،روی چمنهای ضلع شمالی از ما عکس گرفت...خنده ام می گیرد 28 سال از آن روزها می گذرد و مردم هنوز هم اینجا عکس می گیرند!!! دلم برای خانوداه ام ، تنگ می شود...آه ،حالا مادرم کجاست ...آن روز یادم می آید هنوز هم... " آزادی""یادگار امام "،"مرزداران "،"شهرک ژاندارمری"...پونک...من کودکی هایم را هنوز هم خوب به یاد دارم...دوباره می خندم!بیشتر و بیشتر...صدای خنده هایم حواسم را پرت می کند!عابران دیوانه ،فرضم می کنند...
بی آنکه اعتنایی بکنم باز هم در خود پرسه می زنم..".ایگلسیاس"اکتشاف این روزهای من است...!چقدر ترانه هایش عمیق است:
They say love is just a game
They say time can heal the pain
Sometimes you win sometimes you loos
And I guess I’m just a foul I keep hold in on to you
I told you once you were the one
You know that I’d die for you
Although it hurts to see you go oh this time you should know
I won’t try to stop you
Don’t you forget about me baby don’t you forget about me now
Someday you turn around and ask me why did I let you go
So you try to fake smile you don’t wanna break my heart
I can see that you’re afraid but baby it’s so late cause I’m already dying
Don’t you forget about me baby don’t you forget about me now
Someday you turn around and ask me why did I let you go
Wherever I go I won’t forget about you
Wherever you go don’t you forget about me
گوشیم زنگ می خورد،"ایگلسیاس " فریاد می زند:"I say you want, I say you need""علی" همکار سابقم ابتدای "آزادی" ایستاده است!و من در انتهای اسارت...!قرار است، امروز عصر "پونک "برویم...
1-چند روز هی همکار جدید میاد و می ره،از این رفت و اومدا خسته شدم!
2-کی تو رو دوستت داره قد یه دنیا...کی می خواد با تو باشه حتا تو رویا...
3-ترجمه این آهنگ ایگلسیاس رو اینجا ببینید .
4-...من خودم این شعرو نوشته ها رو جدی نمی گیرم!شما هم نگیرید لطفن!دست خودم بود یه خطم نمی نوشتم!
5-اممممم اممممم اممممم...هیچیییییی.بی خیال!
با کدام دوستت دارم...؟
با کدام هوا؟
با کدام کنارت می مانم...؟
رفته ای حالا و من مرد غمگین زمانه...
با کدام شعر...؟
با کدام اشک...؟
با کدام وعده مهربانی...؟
رفته ای از خاطر و برده ای از یاد و داده ای بر باد و برده ای از یاد و داده ای بر باد و ...
در دشت سر سبز کدام شب زنده داری؟
با کدام دوستت دارم؟؟؟
با کدام فدایت می شوم؟؟
با کدام جان فراموشی...؟؟؟؟
با کدام...
بریده ای از شعرهای اشک آلود من...
شکسته ای پیمان و از سر گذشته جامهای رنگارنگ...
با کدام دلدادگی؟؟
نشستی بر امواجٍ ٍ دریاهای ٍ نامه های ٍ عاشقانه ٍ پاره پاره من...
1- به جواب سوالای همینی که خوندید فکر می کردم...واسه من جواباش خیلی راحته...ای کاش که نبود...
2-خدای من...دارم فکر می کنم چند تا پاییز تا دیدارمون مونده...چقدر این فصل با این فکر قشنگ میشه...
3-بالاخره فکری که تو این چند سال تو ذهنم داشتمو عملی کردم...خیلی درد داشت و داره ...ولی از تحمل دردش و فردایی که در انتظارمه خوشحالم...
4- نمی دونم چرا همش فکر می کنم یه چیزی رو یه جایی جا گذاشتم یا گمش کردم!!قطعن دسته کلیدم نیست!
5-از این شهر خاکستری دلخورم...از این بغض پیچیده تو لحظه هام...(حسین زمان با آهنگ زندونی)
6-اون شعرای پاییزی که گفته بودم ،گیر کردن تو گلوم!!!هنوز هفتاد و دو روز دیگه فرصت هست واسه گفتنشون...!
یله داده ام روی صندلی عقب...پائیز است و من وجد می کنم با نوازش باد مرگباری که گونه هایم را می نوازد...اندوه شیرینی بر جانم چیره است و من یاد حرفهای"میثم"می افتم که دیروز بعد از ظهر از قدرت ذهن می گفت...او گفت که چگونه دردش را فراموش کرده و افتاده است بر مسیر زندگی...میثم با نگاهی محکم به من گفت اگر دردی داریم و درمانش را گم کرده ایم باید ذهنمان را پاک کنیم و... .به خودم می آیم...هنوز هم پنجره باز است و باد می آید...زیر چشمی راننده را نگاه می کنم، دنده را عوض می کند و گاز می دهد...و من دوباره از خود بی خود می شوم و در فکر فرو می روم...یاد یک روز قبل ترش می افتم که "عارف "دوست جوانم با آب و تاب از جمله ای که در فیلمی دیده است می گوید: your mind is over than your body...
درست است هم حرفهای عارف و هم حرفهای میثم...اما نه میثم می داند و نه عارف!که شاعری درد می خواهد و بی درد نمی شود سرود،بی زخم نمی شود که بود...نه، آنها نمی دانند که من با درد معنا می شوم، با درد امیدوار می شوم، با درد می میرم و با درد زنده می شوم...
بگذریم...پائیز که می شود، نور روشنی در قلبم شعله می افکند، بیشتر سیگار می کشم، بیشتر بغض می کنم، بیشتر دیوانه می شوم...نه اینکه نوبهاران آتش نمی افکند، نه اینکه تابستان آتش نمی زند،نهههههههه...که این سلطان فصلهاست که مرا، که شاعر را ،هر سال یک بار بیشتر از تمام آدمها می کشد...و خدای من می داند که مرگ بشارت یک میلاد است...و من بسان حسرت سراب به آب بی قرار بشارتم...
1-این شعرمو خیلی دوس دارم...
2-ای برگ ستم دیده پائیزی...صدای زیبای بانو "مرضیه"بیشتر شبیه رویاست...
3-این ترانه فوق احساسی "حسین زمان"با نام" زندونی" رو اینجا دریافت و لذت ببرید...
4-این روزا فوق العاده حال و هوای خاصی دارم...خوب و عجیب و آروم...