اگر برای وقتتان ارزش قائلید،اینجا صرفش نکنید!
از انقلاب به آزادي! ساعت 8 غروب:
درست رو به رویم ایستاده،تی شرت گلدار صورتی، کمربند صورتی، ساعت مچی صورتی، هدست صورتی، شلوار جین آبی پاره پاره، كفشهاي گلدار صورتي...با قامتی کوتاه و ابروهایی باریک شده!دستاني باريك، بازواني نحيف، موهايي بلند و دخترانه...محکم میله را در دست گرفته و  نگران به شیشه اتوبوس خیره است...و من مبهوت و گنگ و دلتنگ،خیره ام بر پسرکی که باورش مردانه نیست...
1-خداي خوب و قشنگ، شايد وقت سرودن يك شعر، هنگام باريدن برف، در يك زمستان سرد و سپيد و با شكوه...وقت خوبي باشد براي اولين ديدارمان...
2-به جادوي واژها ايمان دارم...و به اشارتهاي آرامش خاك، خاك پذيرنده...
3-پسرك مظلوم، "مامان "صدايش مي زد و گريه مي كرد و التماس كه عروسكش را از او نگيرد و او فخر مي فروخت...حالا نه پسركي بر جاي مانده و نه عروسكي و نه...(تصویری که خودم دیدمش، یا شعرش خواهم نوشت یا دستنوشته...!)
4-راستي "آسمون" خوبم ،"افسانه" است اگر من،پس بزنم نگاهت...
5-مثل شاملو به يه "آيدا "نيازمنديم!دقيقن اين حسو دارم!!
6-بزار  سر روي شونم گريه سر كن..."سيمين غانم "من كو؟!!!!
7-راستي به من اجازه بدهيد نظرهايتان را بسنجم!(سمت چپ غروب ممنوع!)

برچسب‌ها: دستنوشه های بابک آزاد, از انقلاب تا آزادی
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 15:6  توسط بابک آزاد  |