درست رو به رویم ایستاده،تی شرت گلدار صورتی، کمربند صورتی، ساعت مچی صورتی، هدست صورتی، شلوار جین آبی پاره پاره، كفشهاي گلدار صورتي...با قامتی کوتاه و ابروهایی باریک شده!دستاني باريك، بازواني نحيف، موهايي بلند و دخترانه...محکم میله را در دست گرفته و نگران به شیشه اتوبوس خیره است...و من مبهوت و گنگ و دلتنگ،خیره ام بر پسرکی که باورش مردانه نیست...
1-خداي خوب و قشنگ، شايد وقت سرودن يك شعر، هنگام باريدن برف، در يك زمستان سرد و سپيد و با شكوه...وقت خوبي باشد براي اولين ديدارمان... 2-به جادوي واژها ايمان دارم...و به اشارتهاي آرامش خاك، خاك پذيرنده... 3-پسرك مظلوم، "مامان "صدايش مي زد و گريه مي كرد و التماس كه عروسكش را از او نگيرد و او فخر مي فروخت...حالا نه پسركي بر جاي مانده و نه عروسكي و نه...(تصویری که خودم دیدمش، یا شعرش خواهم نوشت یا دستنوشته...!) 4-راستي "آسمون" خوبم ،"افسانه" است اگر من،پس بزنم نگاهت... 5-مثل شاملو به يه "آيدا "نيازمنديم!دقيقن اين حسو دارم!! 6-بزار سر روي شونم گريه سر كن..."سيمين غانم "من كو؟!!!! 7-راستي به من اجازه بدهيد نظرهايتان را بسنجم!(سمت چپ غروب ممنوع!)
+
نوشته شده در شنبه دوم شهریور ۱۳۹۲ساعت 15:6  توسط بابک آزاد
|
این که از کودکی تا همین حالا که تو این سطرها را می خوانی می نویسم دیگر برایم عجیب نیست!حتا ترکیبهای عجیبی که می سازم و جز خودم کسی معنایشان را نمی داند دیگر برایم عجیب نیست!اما حقیقت این است که هنوز هم کلمات را دوست دارم و برایشان هزار ایده نو در سر دارم ایده هایی که می ترسم فرصت به معنا رساندنشان را نداشته باشم...اگر می خواهی از من بدانی به قول دوستم فریدون مشیری:گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:ما را تمام لذت هستی به جستجوست...پویندگی تمام معنای زندگیست...هرگز نگرد نیست،سزاوار مرد نیست...اینکه من سالهاست اینجا هستم و کم یا زیاد،ضعیف یا قوی، نگران یا امیدوار ،به آقای علیرضا شیرازی بر میگردد که لطف کرده اند و این قسمت از بلاگفا را به نامم سند زده اند!در این چند سالی که اینجا بوده ام چه ها که ندیده ام از این روزگار و چه دنیاییست این دنیا...حالا من مانده ام و این World wide web بلاگفایی...