دوستای خوبم این شعر رو هم با افتخار به شما تقدیم میکنم:
در بیست و پنجمین ساعت روز...
وقت تحویل بامدادان
در واژه هایی خالی از هنوز
چشمهای ما در تلاقی دلتنگی ها
به هم نزدیکتر می شوند...
و دستهای ما مثل نیاز گلها به آب
تن های خسته به خواب...
دوباره یکی می شوند
بی اعتنا به رنگ خون هایمان
باز هم روزنامه ها نامهایمان را
در یک ردیف منتشر می کنند
بی نگاه به جایگاه هایمان...
و غربی ترین نقطه زمین
با شرقی ترین مسیر نور،یکی می شود...
_
در سی و دومین روز ماه...
به وقت فصل آشنایی
در مسیر تکراری یک راه
قصه های ما آغاز می شوند
با محو در یک تماشا،با شروع یک نگاه...
غزلهای ترد،شعرهای سپید...
سروده های وصل،شعرهای شاد...
_
در چهارمین ماه فصل...
دستهای ما همسان
قلبهای ما جوان...
پیراهنهایمان تازه!
نام هایمان پر آوازه...
آوازهایمان یکسان...
حرفهای شبانه
اشکهای عاشقانه...
عاشقانه های جاودانه...
_
در پنجمین فصل سال...
در طلایی سکون یک غروب
در تولد یک شب مهتابی
در جادوی یک واژه عجیب...
در سراشیبی کوهپایه های آبی...
پری قصه های شاهزاده!
یکی می شود با توده های سیاه ناباوری...
و من اما....
در بیست و چهارمین ساعت روز،سومین ماه فصل،چهارمین فصل سال می نویسم هنوووووز....
من فغانم،اشکم،آهم،پیر و خوارم،
گریه زار ِ بی وصال ِناگزیر بی بهارم...
دل چو خونم،سر به کینم،شور ِ شورم،شوره زارم،
گریه دارم ،بی قرارم،بی قرارم...
1-این شعر از اشعار استاد"شفیعی کدکنی" حلول کرده!
2-امروز متاسفانه یه جایی حقمو خوردن!من با صلابت از حقم دفاع کردم ولی نتونستم بگیرمش!ینی من بی عرضم؟!!!!