در فصل سوز و سرما ،بی سبزه ها و گلها
سرشار از جدایی،در باغ آشنایی
با اشک سرد دیده،با چهره ای پریده
رخساره اش ز هر رنگ...
آمد به آشنایی،
مردی جدا ز یاران
مردی شبیه باران...
-----
از بغض سینه مملو،از اشک دیده خالی...
با حسرتی همیشه،
بر ساقه اش نشسته
صد ضربه های تیشه...
----
هر قامت کلامش،
دریایی از غم و درد
چشمش همه سیاهی
سویش همه تباهی...
-----
او باغبان بی گل،
در کور باغ پاییز
با بی عدالتی ها
از اشک و غصه لبریز...
۱-از صمیم جان ،از خدا خواستم که واسه همیشه این احساس شاعرانه رو ازم بگیره...
۲-چقدر خوب و دوست داشتنی دارم به غروب آزاد!فکر می کنم...
۳-ولنتاین!درست مثل یک اشتباه!
۴-این روزها وبلاگ من شده محل اعلام به روز شدن وبلاگ دوستان دیگه!(کامنتهای پست قبلی رو ببنید)جالبه بدون توجه به مطلب کسی،فقط خود را دیدن!!
۵-بدون تو دنیای من انگار تماشاگرنداشت ،گر حال تو همچون من آشفته خراب است...!!!!