اگر برای وقتتان ارزش قائلید،اینجا صرفش نکنید!

...گام که بر می داشت ،

تمام شهر به سلامش می آمدند!

سرو قامتش را از شانه هایِ فراخ ِ مرد ، وام گرفته بود!

و بهار گلبرگ هایش را، از لبخندهایش !

به آسمان که نگاه می کرد ،شبیه ماه می شد!

و زمین در زیر گامهایش ،

شادمانه می خندید!

او از تبار برگها بود و راز سبکباری نسیم را، می دانست!

خنده که می زد ،بید می رقصید!

نفس که می کشید، نسیم می خندید!

او مثل کوه بود، مثل رود بود، دریا بود، هوا بود!

نگاه که می کرد،نور می بارید، بهار می آمد!

برای مردی که از کوچه های ِ روشن ِ شب  گذشته بود،

 همیشه« غروب ممنوع! » بود...!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر ۱۳۸۷ساعت 14:19  توسط بابک آزاد  |