...تو رفته اي
و تمام با تو مي مانم هايت در گوش من است!
تمام آن تعبير هاي وارونه ،
تمام آن دروغهاي وفا ،
تمام آن سوگند هاي بي اثر ،
تمام آن لبخند هاي مرده ،
...تو رفته اي
تا دور دستهاي بي خبري ،
تا كوير جانكاهِ غمزدگي ،
تا بي نهايت اين شبِ مردود ،
تا سر آغاز اين قصه ي تكرار ،
...تو رفته اي
و شانه مي كند تمامِ تمامِ تو ، روح پريشانم را ،
و مي پريشد خواب نوشينِ تنها نماندنم را!
و مي فريبد سراب وارِ رويايم را!
و مي كشاند خيالم را ، به ديار ايستايي !به ديار وفا ، به سرزمينِ ماندگاري! بابک آزاد ۵/۱۱/۸۵