دیروز، به شهر تو
باز آمدم و دیدم
آن خانه فرو رفته
در خاطرهای خاموش
انگار سیاهیها افتاده
بر آن خانه
با رنگ سیاه غم،
چون بر سر یک چادر...
دیدم که از آن خانه
جز خواب و خیالی نیست،
چیزی نه به جا مانده،
حتی نه به یک آجر...
چون خوب نگاه کردم،
در کوچه درختی بود،
آن کاج و چناری که
ما بین من و ما بود...
من خیره به او گشتم،
سر تا قدمش زیبا،
یک گستره سرسبز،
با ذهنی پر از رویا...
با کاج چنین گفتم:
آری، تو مرا یادت؟
ای تو همه جا پیدا،
ای دیرترین هم پا...
بر خود بتکانید و پرسید:
کجایی تو؟
تا چند چنین رفتی
از کوچه؟ کجایی تو؟
گفتم که همین جایم،
تا خوب مرا ببینی،
اما نه در آن کوچه،
در باور و یاد تو...
آن خوب درخت پیر
با بغض چنین گفت:
هر سایه که میآید،
گویم که تو هستی باز،
با غصه که میآیی،
تا باز بگویی راز...
بعد از تو که رفتی
از این کوچه بیبرگشت،
دیگر نه صدایی هست،
نه پنجرهای روشن...
مهتاب فقط گاهی
میتابد و میبیند
یک سایه گذر کرده
از این تن بیبرگشت...
هر روز که میآید
در کوچه فقط باد است،
میچرخد و میپرسد
از پنجرهی بسته:
آیا خبری هست
از آن خندهی آئینه؟
آن عابر بینام
این کوچهی دیرینه؟
این پرسش بیپاسخ
هر ثانیه میگیرد
یک برگ قشنگم را
از شاخهی افکارم،
از پاقدمم تا رخ...
با باد سخن میگفت
آن پیر درخت یا من؟!
این حل معما بود
از پرسش هر روزم...
گفتم که درخت پیر!
هر روز ترک بر تن،
در خاطره میگویی
از یاد و خیال من؟!
از من که در اینجایم،
در دورترین کوچه،
در دورترین بنبست؟!
از او که به هر لحظه
در خاطر تو بودست؟
خندید درخت و گفت:
ای گم شده در دیروز!
در تو که هنوزی هست
از هر چه به دل داری
یا آن که زبانت هست...
خندیدم و با خنده
با اشک سخن گفتم:
ای خوب درخت خوب!
از داغ چه دانی در
آن سینه پر روزن؟
آن پنجره که دستت
میخورد به روی آن،
روزی که جوان بودم،
یک پنجره از جان بود،
در گرمی آن میدان...
تا باد که میآمد،
من خیره به آن بودم،
دیداری
نگاری را
از دست تو میچیدم،
از دست تو و باد،
و یاری که دو چشمانش
میخواندم و صد گل را
با چشم او میدیدم...