. کوچه ها... صدای همخوانی آوازهای ما... در فصل برگهای ریزان در التهاب دستهای ما عجیب و عمیق و عرق ریزان... آوازهای ما دستهای یکسان ما غروبهای منفرد فصلهای سریع... حافظه سفید من التهاب دستهای تو...
+
نوشته شده در جمعه پنجم مهر ۱۳۹۸ساعت 18:1  توسط بابک آزاد
|
این که از کودکی تا همین حالا که تو این سطرها را می خوانی می نویسم دیگر برایم عجیب نیست!حتا ترکیبهای عجیبی که می سازم و جز خودم کسی معنایشان را نمی داند دیگر برایم عجیب نیست!اما حقیقت این است که هنوز هم کلمات را دوست دارم و برایشان هزار ایده نو در سر دارم ایده هایی که می ترسم فرصت به معنا رساندنشان را نداشته باشم...اگر می خواهی از من بدانی به قول دوستم فریدون مشیری:گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:ما را تمام لذت هستی به جستجوست...پویندگی تمام معنای زندگیست...هرگز نگرد نیست،سزاوار مرد نیست...اینکه من سالهاست اینجا هستم و کم یا زیاد،ضعیف یا قوی، نگران یا امیدوار ،به آقای علیرضا شیرازی بر میگردد که لطف کرده اند و این قسمت از بلاگفا را به نامم سند زده اند!در این چند سالی که اینجا بوده ام چه ها که ندیده ام از این روزگار و چه دنیاییست این دنیا...حالا من مانده ام و این World wide web بلاگفایی...