.
از پله های نامرئی شب که بالا می روم
دیگر مثل کودکی هایم نمی ترسم!
نه از آن ترازو که بر سرم بیفتد!
نه از این صدای واق واق که از دور می آید...
چشم بر هم می گذارم،
راه می روم و گوش می سپارم...
به سکوتی از شب،
که از سالهای آخرین جوانیم می آید
و به چشم اندازی پر از ابهام،
که از تصوراتم از مرگ می آید...
من به شب فکر می کنم
و به دروازه های نیم بازش
که یاد رنگین رفیقان من است...
و به کودکیم ،
که در بمباران و برف و سرماخوردگی گذشت...!
و من که در بامداد یک شب تابستانی ،
قد کشیدم...!
اینجا مرز ناشناس بی قراری ست
و هنوز دلشوره دارد...
راستی تو هم این ستاره ها را می بینی؟
صدای واق واق ها را می شنوی؟
اینجا شب است...
شب غمگین
شب رنگین
شب سرد...
#بابک_آزاد
#همدان
#گودین
#شعر