...نزدیک غروب است،
و هوای شهر ،هوای تاریکی بر سر دارد،
و من هنوز صدای تو را نشنیده ام!
و گیسوان سیاه موّاجت را یکی، یکی،... یکی، یکی...به باد نداده ام!
______
نزدیک غروب است ،
و من غریبه ترین مرد ِ شهر ِ تو شده ام!
و دستهای من هنووو....ز،دستهای تو را نبوییده اند!
و گامهایم ناباورُ ناتمامُ غمبار،
تنهای تنها، با سایه ام حرف می زنند!
________
نزدیک غروب است،
و چارچوبه این عضو بی نفس!
هنوز خاکِ گور ِ آشنایم را می شکافد!
و آه،و آه،و آه،...که تو بی خبر از حال و بی نفس از هوای منی!
_________
نزدیک غروب است،
و قلب من دلش می خواهد،
پرنده مهاجری باشد که ترس را معنا نکرده،
و پرواز کند بر فراز این شهر سوخته،
و تمام خانه ها را یکی،یکی،یکی،یکی،...به عشق دیدن تو تمام کند!
و بیاید و بنشیند،کنار آن پنجره،
روبه روی دریای تو!
کنار همان پنجره، که هر روز بامدادان و شامگاهان،
مادرت پرده سپیدش را باز می کند ،
تا مبادا عطر گیسوان تو ،از لابه لای پنجره ها،شعرهای مرا زنده کند!
_______
نزدیک غروب است،
و این پرنده مهاجر ،می خواهد بیاید،بنشیند،بر سردر ِ خانه تان، و آنقدر آواز بخواند،
و های، های، های ،های ....گریه کند تا تو پنجره را باز کنی!
و او؛ آرام، آرام، آرام،آرام بر سر انگشتان ِ خیال انگیز ِتو بنشیند!
و تو دستهای نجیبت را بر سر بالهای شکسته اش،
به نشانی عشق زمزمه کنی!
_______
نزدیک غروب است،
و هنوز قلب من ،
با غم بزرگ تو، سر بر گریبان است و دست بر دامن!
و این قلب بی قرار در آستانه چندیدن و چند سالگی اش، یادش رفته باید بتپد!
یادش رفته هنوز در این سوی خاکهاست!
______
نزدیک غروب است،
و آه،آه،آه،آه،... که نمی دانی چه حالی دارم و چه غروبی سایه افکنده بر این شهر!
و چه من بی نفس،
هنووووز می دوم ،
به دنبال تو ای نزدیکترین نزدیک من...