اگر برای وقتتان ارزش قائلید،اینجا صرفش نکنید!
.
پاییز که آمد از راه
فکر سفر در آمد...
از کوچه های این شهر
باد خزان در آمد...
شاعر نشست و شعری
در وصف عمر خود گفت
از لحظه های رفته
از زود عمر خود گفت...
مادر که دخترک بود
بابا که مثل کوهی
مادربزرگ پیرش
او مثل برگ گل بود...
هر ضربه سقوطش
ناقوس مرگ ما بود
برگی که از برادر
افتاده بر زمین بود...
شاعر دو چشم باران
در واژه های خیسش
بغضی گرفته او را
در سوگ هر عزیزش...
آمد رسید و کوشید
پاییز آتش احوال
بر کشتن جوانه
بر مرگ کودک ِکال...
غمگین و زرد و زخمی
در کنج یک شب تار
مردی به غم نشسته
در سوگ و زرد و بیدار...
تا غم گذر کند باز
از جان باغ و بیمار
تا پر بشوید از او
پاییز زردِ مرگبار...
🍁بستان این آخرین برگ را که شروع میشوم باز...
🍁🍁جهان من بی تو همه چیز کم دارد...کاشکی این آخرین فصل نبود....
🍁🍁🍁بیا ترانه بخوانیم...بیا نام یکدیگر را فریاد بزنیم...بیا که عشق دارد تمام می شود و ما در نخستین گام جا مانده ایم...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 13:16  توسط بابک آزاد  |