اگر برای وقتتان ارزش قائلید،اینجا صرفش نکنید!
.
یکبار دیگر، بعد از آن شانزده سالگی های پرشورم که حواسم نبود و بزرگترین رئیس جمهور جهان از ادب و آزادی و عشق سخن می گفت و من محو بلوغ و جام جهانی و آن سالهای سرد و امید و محرومیت دبیرستان شهید صدوقی خضر بودم، دوباره به خودم بالیدم...یادم می آید آن مرد بزرگ تاریخ ساز ،تمام دنیا را تغییر داد و سالهای جهان را به نام خود رقم زد...او با لبخندهای مومنانه اش قلب جهان را می دزدید و من در سایه سار دردهای دیروز و امیدهای روشن فردا می بالیدم...جهان بزرگ کودکیهای منتهی به نوجوانی گذشتند...و آن مرد بزرگ، در حالی که می خندید و بغض در گلو داشت ناخواسته، آینده پرشورم را به دستان ویرانگر دروغ سپرد...هشت سال شعور و احترام و ادب مثل باد عبور کرد و هشت سال قرنوار مصیبت و اختلاس و دروغ از راه رسید...تا جوانیها و میان سالگی های یک نسل ،از رنج بودنش به انزوای درد و دروغ و ناکامی برسد...قرنهای رنج که گذشتند خداوند دوباره لبخند زد...و مردی شبیه آن سالهای ایمان، از راه رسید...مردی که پیشنهاد بزرگ مردی بزرگتر بود...و ما دوباره خندیدیم اگر چه پدر بزرگ، "هادی" و آن دوست نگرانم دیگر در دنیا نبودند...
آقای رئیس جمهور سلام!من خوشبخت هستم اگر تو رفیق سرزمین اختلاس خورده شهید پرورم باشی...آقای رئیس جمهور سلام...!شاد باش و شاد ساز و شاد زی...که بوی جوی مولیان آید همی...که برای سوگند خوردن تو تمام جهان آمده بودند تا حرفهای حکیمانه ات بوی خوش جوانیم را بیاد بیاورد...بوی رئیس جمهورم ابدیم را...
🌼🌼"هادی"دوست رنجهای من بود و رفیق ابدی بلوغ...یک روز که درد تمام شهر را برداشته بود عاشقانه از دنیا رفت و "رویا" دختر آرزوهایش هرگز او را نخواست...
🌼🌼و آن دوست نگرانم...هنوز سنگ قبرش را پیدا نکرده ام....

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:40  توسط بابک آزاد  |