.
ابر به آسمان رسیده بود که تو آمدی...
مثل پیش بینی روز قبل هواشناسی!
که گفته بود سبزه ها دوباره میخندند
و عمر غمها تمام می شود...
تو به دلخوشی شبیه تری...
به همان حرفهایی که مادربزرگ می زد
و راه نجاتی که از برفی ِسفید ِ یک شب ِسرد
به دالان باغهای انگور ما می رسید...
همه چیز خوب بود
تا آن روز لعنتی
که باد مادربزرگ را با خودش برد...
تا من به وعده های نجاتش دلخوشتر بشوم!
و سمت راست بدنم احساس سنگینی نکند دیگر
و من تمام صداها را خوب بشنوم...
حتا در کوچه های شلوغ منتهی به راه دانشگاه...
تا خاور ِ میانه های ما هم کمی امنیت پیدا کند!
و سلاح ما قطره های اشکهایمان باشد
و خون شهادتمان به پای آزادی بریزد...
من هنوز هم مادربزرگ پیرم را
با لباسهای تازه اش در خواب می بینم...
صورتش آرامش دارد
و گمان می کنم زیر سنگ قبر
نزدیکتر ِ زمین
هوا آنقدرها هم بد نیست...
و تنهای تنهایمان ،
یک روز به اصالتشان بر خواهند گشت...
مثل روزی که در راه بازگشت از باباطاهر
داشتم پرواز می کردم و حواسم نبود
داشتم می خندیدم و حواسم نبود...
داشتم می فهمیدم و...
🌸طرحی از دیروزهای دور کودکی های من...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ساعت 2:2  توسط بابک آزاد
|