تو چتر داری...
برای آسمان ابر گرفته
برای پنجشنبه های ٱمیدواری!
برای عصرهای جمعه اندوه باری...
تو همان آخرین خبری
همان که شعر می سازی
و نیمه شبها درهای بسته را باز می کنی!
صدای تو رمز دارد!
و تمام درهای بسته باز می شوند با ترنمت...
از تو اشتیاق می آید...
و زندگی بدون مرگ در تو موج می زند!
که من صدای گرم خنده هایت را
در سومین شهر شنیده ام و مرگ را فراموش کردهام!
راستی از تو،
تا قله های برفی مه گرفته چقدر راه است؟
که مسیر تماشایت ،
مرا از قرن هوشمندی به سالهای دور دست نیاکانم می برد...
به سالهای دغدغه های کم!
به سالهای برفهای زیاد...
به سالهای ایمان های ساده...
راستی تو دوباره کی می آیی؟
تا مرا در این شهر شلوغ گم کنی؟
و من برای پیدا شدنم گریه نکنم!
تا من باز هم به باران برسم
به چتر ،
به نخستین روزی که دوستش داشته ام...
پ.ن
با الهام از ترانه «چتر»اثر فاخر شاهرخ🌸
+
نوشته شده در جمعه هفدهم دی ۱۳۹۵ساعت 12:24  توسط بابک آزاد
|