بر کنگره ها که راه می روی باد گیسوانت را می برد... و جان شیرینم به نخستین روز باز می گردد... به شرم نگاه اولین تلاقی به شیرینی نخستین فتح به سر نیزه های از دفاع بازگشته پیروز...! باز که می گردی، جهان تاریک می شود دشمن دوباره می خندد! و من باز می گردم به لحظه اشک اولین جنگ! به زخم وحشی آخرین پیکار به مرگ زودرس نخستین سردار...
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۵ساعت 11:49  توسط بابک آزاد
|
این که از کودکی تا همین حالا که تو این سطرها را می خوانی می نویسم دیگر برایم عجیب نیست!حتا ترکیبهای عجیبی که می سازم و جز خودم کسی معنایشان را نمی داند دیگر برایم عجیب نیست!اما حقیقت این است که هنوز هم کلمات را دوست دارم و برایشان هزار ایده نو در سر دارم ایده هایی که می ترسم فرصت به معنا رساندنشان را نداشته باشم...اگر می خواهی از من بدانی به قول دوستم فریدون مشیری:گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:ما را تمام لذت هستی به جستجوست...پویندگی تمام معنای زندگیست...هرگز نگرد نیست،سزاوار مرد نیست...اینکه من سالهاست اینجا هستم و کم یا زیاد،ضعیف یا قوی، نگران یا امیدوار ،به آقای علیرضا شیرازی بر میگردد که لطف کرده اند و این قسمت از بلاگفا را به نامم سند زده اند!در این چند سالی که اینجا بوده ام چه ها که ندیده ام از این روزگار و چه دنیاییست این دنیا...حالا من مانده ام و این World wide web بلاگفایی...