...در تو باید ترانه های نابی جستجو کنم که کلماتش، در ابتدایی ترین روز زندگانیشان، خلق شده باشند! ترانه هایی که، سر آغاز التیام دردهای کهنه بشوند... و مفاهیم دیگر گونه ای داشته باشند...! در تو، ضرباهنگ منظمی متولد می شود که دهلیز نیمه جانم را، در غیر راست ترین سمت بدنم! به تپیدن وا می دارد، اگر چه در سال سیاه- دود آلودی مرده باشم... در تو ، هر چه باید داشت، هر چه باید خندید هر چه باید خواست هر چه باید پرسید...
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۴ساعت 0:11  توسط بابک آزاد
|
این که از کودکی تا همین حالا که تو این سطرها را می خوانی می نویسم دیگر برایم عجیب نیست!حتا ترکیبهای عجیبی که می سازم و جز خودم کسی معنایشان را نمی داند دیگر برایم عجیب نیست!اما حقیقت این است که هنوز هم کلمات را دوست دارم و برایشان هزار ایده نو در سر دارم ایده هایی که می ترسم فرصت به معنا رساندنشان را نداشته باشم...اگر می خواهی از من بدانی به قول دوستم فریدون مشیری:گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:ما را تمام لذت هستی به جستجوست...پویندگی تمام معنای زندگیست...هرگز نگرد نیست،سزاوار مرد نیست...اینکه من سالهاست اینجا هستم و کم یا زیاد،ضعیف یا قوی، نگران یا امیدوار ،به آقای علیرضا شیرازی بر میگردد که لطف کرده اند و این قسمت از بلاگفا را به نامم سند زده اند!در این چند سالی که اینجا بوده ام چه ها که ندیده ام از این روزگار و چه دنیاییست این دنیا...حالا من مانده ام و این World wide web بلاگفایی...