دو چشمش خیره بر دیوار دنیا
دو دستش باز و دردش مثل دریا
هم او بود و هم اندوه شب سرد
سکوتش بود و یک لالایی از درد...
...
و شاعر دفترش را باز بست
و فردایی که باز آمد ز بن بست
نه شاعر بود و دیوار و شب سرد
نه درد و غصه و آن کوی بن بست...
راستی!جدایی نادر از سیمین رو از دست ندین.