تبليغاتX
!غروب ممنوع

 

استفاده از مطالب و اشعار تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.بابک آزاد

...وقتی کاری رو  شروع می کنی،هدفی داری.مثلا می خوای با تلاشت یه در بسته رو باز کنی!یا یه کاری کنی که تا حالا نکردی،یا یه چیزی بشی که تا حالا نبودی،به هر حال واسه هر شروعی یه خواستن بزرگ ضروریه. منم روز اوّلی که غروب ممنوع! رو ساختم واسه برگردوندن کسی بود که حتیّ یه لحظه هم از یادش غافل نبودم.غروب ممنوع!وقتی کارشو شروع کرد،می خواست به جای یه نویسنده دو تا نویسنده داشته باشه! همون نویسنده ای که تو سطر به سطر این نوشته ها حضور داره!و حالا حالاها بمونه... امّا... .

توی این چند سال نگرانی و انتظار،"اسماعیل" دوست مهربان و همدردم همیشه کنارم بود،و هر وقت که دلم می گرفت،دلداریم می داد و هر جا که لازم بود وجود گرم و صمیمیشو حس می کردم.من و اسماعیل یه قرار با هم گذاشتیم! قراری که قراره هیچوقت زیرش نزنیم.

...دوستای خوبم،ببخشید اگه چیزی نوشتم که نباید می نوشتم،حرفی زدم که نباید می زدم،کاری کردم که نباید می کردم!حالا که دارم آخرین پست وبلاگ رو می زنم،قلبم خیلی روشنه،نمی گم دلتنگ نیستم،هر چی نباشه بعد از سه سال رفاقت دل کندن از سنگ صبور خیلی سخته ،ولی دلم روشنه! آخه واسه این که به هدفم برسم، این همه سال چشامو بستم!گوشامو کر کردم! رو دلم پا گذاشتم... اصلا بی خیال مگه نشنیدین حافظ بزرگ چی می گه:

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار                          که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

قبل از رفتنم،می خواستم بگم از همه شما دوستای گلم که به من سر زدید و همیشه همراهم بودید ممنونم.از سیامک عزیزم گرفته تا ساسان،روان نویس،سیمین ،سمیه،سحر،سلماز،المیرا و همه دوستای وبلاگی دیگم.

می خواستم از تمام اون مهربونایی هم که با میلها و کامنتهای خصوصی، ازم می خواستن خودم رو بیشتر معرفی کنم تشکر ویژه کنم و بگم شرمنده اگه این کارو نکردم،دلایل خودمو داشتم،ایشالا که منو می بخشید.

راستی آقای" علیرضا شیرازی"  مدیر موفق "بلاگفا"، بابت این فضای زیبا که ۳سال به من هدیه داده بودید، ممنونم.باور کنید هیچوقت اینقدر به یه صفحه سفید ،واسه درددل کردن احتیاج نداشتم،بلاگفای عزیزم ،ممنون! راستی نگران منم نباشید،من جام امن امن ِ!فقط دیگه وبلاگ نمی نویسم! همین!اینم بدونین واسه من ، هنوزم تا اومدن عشق، غروب ممنوعه!میمونه،شکل زندگیم که فقط ،یه کم تغییر می کنه .همین!

_______________________

دل کنده بودم از همزبانیت               پنهان نکردی از من نشانیت        

....و امّا تو!تویی که دلیل ساختن این وبلاگ بودی،وگرنه خودت خوب میدونی من اصراری برای نمایش شعرام نداشتم!تویی که گوشات ناباور بودن و چشات یه کمی سیاه!می خوام از حالا فقط با تو  حرف بزنم...

قشنگترینم! هیچوقت نمی دونستم یه روزی حرفام اینقدر بی اثر می شه که با بغض این خطوط رو برات بنویسم.از اون روزای اوّل آشنایی که جرات نداشتم کاری بکنم تا اون روزی که قوی شدم!اومدم جلو ،تو چشات نگاه کردمو گفتنیارو گفتم.می دونی هیچوقت توی زندگیم مثل اون موقع" مرد" نبودم که جلوی روی تو شده بودم!

از همون موقع که تو یه دروغ بهم بستی و همه انکار های من راضیت نکرد تا این روزای آخر که معنی سکوت طولانیمو نفهمیدی،تا بدونی این چند سال چقدر برام حرمت داشتی،همیشه دوستت داشتم... .

       من عادت می کنم با درد تازه                       جدایی شاید از من ،من بسازه

یادته؟ چند باری بهت گفتم :من اهل معامله نیستم!هنوزم می گم ،هنوزم نیستم،هیچوقت نیستم!می دونی تو گناهی نداشتی!همش مشکل از من بوده!مشکل از گیرنده های من بوده!من معنی پیامهای تو رو اشتباهی گرفتم!میدونی باورم نمیشه که این همه سال اشتباه کرده باشم،امّا دلم میگه که گناهی ندارم،به همین دلیل قضاوت رو به خدا واگذار کردم.هر چی اون بگه... .

بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی               شب و روز در خیالی و ندانمت به کجایی

آخه می دونی ،من اوّل و آخر همه حرفامو کارام می گم یا علی،می دونی امامم به من نگفته التماس کنم!نگفته خودم رو به کسی تحمیل کنم،امامم یادم نداده عشقمو گدایی کنم!خداجون این همه سال اشتباه؟یعنی اینهمه سال اشتباهی فهمیدم؟آخه این همه سال خطا؟... خودت جوابمو بده،داره قلبم پاره پاره می شه...

خدا جون سال اوّل رو یادت بیار، من اینجوری بودم؟خدا جون اونهمه نشاطم کو؟اونهمه جونیم کو؟یه بار دیگه نگام کن ، ببین چقدر پیر شدم! راستی بی خیال! به قول مامان هلن:The age is only number! شاید باید دلمو به حرف مامان هلن خوش کنم!!

راستی تو این چند سال یه چیزاییم ازت یادگرفتم!بابت همه چیز ممنونم!خدایا یه سوالی تو ذهنم هست که خیلی دلم می خواد جوابشو بدونم !چرا وقتی مثل خودتی به مشکل میخوری؟ چرا همه نمایشو دوست دارن؟ خدا جون دیگه مطمئن شدم اونایی که رنگی ترن ،بیشتر چیزی نمیدونن! میدونم تو همیشه می گی سادگی بهتره، چون به تو نزدیکتره!

دام بلا...

زین بیش، از پس و پیش ،زلف دو تا مگستر

در پیش پای دلها، دام بلا مگستر

تا کی کنی پریشان، دلهای مبتلا را

آن خرمن بلا را، پیش صبا مگستر

بر پای مرغ مالوف ،کس رشته می نبندد

دام فسون خدا را ،بر آشنا مگستر

من خود به خواهش خویش، سر در پی ات نهادم

دستان مساز و دامم، در پیش پا مگستر

چون شب  سیاه کردی، بر سایه روز روشن

بر آن مه دو هفته، زلف دو تا مگستر

                                                            ه.ا.سایه

از خدا می خوام همیشه پاینده و مفید باشید!همتتون بلند...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 8:48 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد_Babak Azad  | 
 

تقدیم به کیمیاترین ستاره ام!

نشانیت را از که می پرسی؟

از درختان، از آدمها، از بیابان؟!

از که می پرسی؟

از "حیدر"همان مردِ مسافر ِ تنها؟

از همانی که تابستانها به همدان می آید

و زمستانها به اهواز می رود؟

از او که یک کوله پشتی بزرگ بر دوشش می اندازد ،

دمپایی می پوشد و تمام عشقش صفحه گرامی است که با آن" ایرج" و"الهه" گوش می کند؟

و عشق"مهدی پاشنه طلا" دارد؟

و لباس هایش بوی بدی می دهد؟

و صورتش خاکی و کثیف است؟

___________

نشانی ات را از که می پرسی؟

از شعرهای خوابیده که در حافظه این صفحه مقابلت جا مانده ؟

یا از کتابهای کهن مولانا و حافظ و سعدی؟

یا از شعرهای "فریدون"و"احمد"و"ابتهاج"و فروغ؟!

و شاید هم نشانیت را از این صدای دردمند" نی"

 که با هنرمندی لبهای استاد "کسایی" تمام اتاقت را ،

با خود به شب شهادت مردان مرد می برد می پرسی؟

___________

نمی دانم می دانی یا نه؟

نشانی هرکسی در باور او بارور می شود!

ریشه می دواند، بزرگ می شود!

گاهی باید نشانی هر کسی را ،از کتابهایی که نمی خواند پرسید!!

و از دوستانی که با آنها نمی نشیند!

___________

گاهی باید نشانی هر کسی را از دستنوشته هایش دانست!

و درک کرد او چه گونه است و چه می داند...

 و من گمان می کنم

که نشانی هر کسی در صورت اوست!

و او تمام آنچه هستش را با خود به هر کجایی که گمان هم نمی کنی می برد!

___________

راستی زیاد هم سخت نیست،

فهمیدن نشانی ها!

باور نمی کنی؟

لباسهایت را نگاه کن!

دوستانت را ببین،

شعرهایت را بخوان!

باورت را باز بین!

گرامهایت را گوش کن!

راستی تو، چه فکر می کنی؟

نشانی را باید از که پرسید...؟!

با الهام از ایده دوست بزرگوارم "سیامک" با وبلاگ" می نویسم با تو می نویسی بی من!".

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:26 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد_Babak Azad  | 
 

ای ماه پر برکت آمدنت مبارک!

شعر پاییز... در انتهای پست، امکان دریافت فایل صوتی ِهمین شعر ،قرار داده شده است .

...به من نگاه کن،

که واژهایم،از برگهای ِ کاغذم لیز می خورند،

و از ذهنم، نادانسته هایم!

نگاه کن که چگونه در امتداد این فصلها ،

به این خطوط روشن رسیده ام!

و این برگ ریزان شاهد مدعای من است!

و این روزها که زودتر از همیشه،اتاقم تاریک می شود!

______

به من نگاه کن،

که مست ِ مسلخ ِ مهربانی ِ تو شده ام!

و صدای این ساز ،

که اندیشه ام را جلا می بخشد و نگاهم را می شوید و بی قراریم را می برد!

______

آهای پاییز، سلام!

می خواهم واژه، واژه های شعرم را مثل برگهای فراموش شده ،

برداری،بریزی بر سر بالهای بادهایت،

و تمام شهر را از واژه هایم پر کنی!

و این بی قراری ِ تمام ناشدنی را،

مثل برگهایی که گم می شوند! نیست کنی!

______

آهای پاییز نگاه کن!

من دارم می رقصم!

و این نهایت شادمانی ِ باور من است!

که در دامن این دشت وسیع ،

روبه روی خداوند ایستاده ام ،

و با هر ریزش برگهای تو،پای می کوبم  و دل خوش می دارم!

______

آهای پاییز!

می دانم که تو از آخرین روز حرف می زنی!

آن روز که از شاخه هایمان جدا می شویم

و به ریشه هایمان می پیوندیم!

و تا دیگر بار که تو مثل برگ های هزار رنگ،

 نامت را "بهار" می کنی ،

در انتظار می مانیم!

______

...آهای پاییز سلام!

روزگارانت مبارک!

برگریزانت عزیز!

 اندوهناکیت خواسته... .

برای دریافت"شعر پاییز"با صدای "بابک آزاد" کلیک کنید.

 http://tinypic.com/view.php?pic=erbhiv&s=4

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 1:25 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد_Babak Azad  | 
 

 یک آرایشگر افغان پناهنده در ایران،نخستین مدال المپیک تاریخ افغانستان را برای این کشور به ارمغان آورد.روح الله نیکپای،جوان ۲۱ ساله ای که در ایران اقامت دارد و به حرفه آرایشگری مشغول است،با کسب مدال برنز تکواندو،دل مردم افغانستان را شاد کرد.

خوب توجه کنید!تفاوت ورزش ایران و افغانستان تنها یک مدال طلای هادی ساعی است!به نظر شما کاروان افغانستان در المپیک چند نفر بوده؟قضاوت  با شما!

آقای "علی آبادی" برای شما و سیستم مدیریت ورزشی کشورم و خودم!متاسفم! و امیدوارم حتی برای ادای توضیحات هم هیچ کجا آفتابی نشوید!امّا می دانم که شما" مرد" چنین کاری نیستید... .

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:8 بعد از ظهر  به قلم بابک آزاد_Babak Azad  | 
 

...با من بگو ای عطر نازکِ صبحگاهان

کدامین هوای ِ این زمین زیاد ،

هوای ِ پاکِ خنده هایت را جاری می کند؟

با من بگو،

 با من که یگانگیت را باور کرده ام!

با من بگو ،

با کدامین واژه ها دوباره می رقصی؟

و شبانه هایمان را غرق بوسه و  امید و نور می کنی...

با من بگو ای گلکشت ِ زرّین ِ غمگسار!

 با من که بی تو بودن را باور نکرده ام...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:4 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد_Babak Azad  | 
 

...نمی دانم در این روزگاران نبودن تو،آیا می توان صدایی رساتر از صدای تو ،که فریاد می زنی:من ناجی امّیدهای بر باد رفته ام،صدایی پیدا کرد؟نمی دانم می توان معصوم تر از رخسار تو که نمی دانم چگونه است!رخساری یافت؟

ای مرد غروب های جمعه،ای مخاطب ندبه های من!ای ملجا استغاثه های بامدادان هر آدینه من!ای امید ششمین روز هفته هایِ ناتمام ِ من!نمی دانم برای چون تو امام زنده ای که قبای سبز بر دوش کشیده و هزار سال است که لبهایش را به حرمت سکوت در انتظار نگاه داشته ،چگونه بنویسم!

ای مولای مسافر!می دانم روییدن گلها معجزه است،می دانم همین هوایی که ریه هایم را پر و خالی می کند معجزه است،می دانم همین نگاه های مادر  معجزه است،حتیّ می دانم نبودن تو معجزه است!!امّا تو می دانی ای معصوم سفر کرده، که صورت احساس همزادان من در این دنیای نبودن تو ،بی تاب معجزه تو هستند، تا نا امید نباشند... .

http://tinypic.com/view.php?pic=bgvgo1&s=4

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:30 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد_Babak Azad  | 
 

...نزدیک غروب است،

و هوای شهر ،هوای تاریکی بر سر دارد،

و من هنوز صدای تو را نشنیده ام!

و گیسوان سیاه موّاجت را یکی، یکی،... یکی، یکی...به باد نداده ام!

______

نزدیک غروب است ،

و من غریبه ترین مرد ِ شهر ِ تو شده ام!

و دستهای من هنووو....ز،دستهای تو را نبوییده اند!

و گامهایم ناباورُ ناتمامُ غمبار،

تنهای تنها، با سایه ام حرف می زنند!

________

نزدیک غروب است،

و چارچوبه این عضو بی نفس!

هنوز خاکِ گور ِ آشنایم را می شکافد!

و آه،و آه،و آه،...که تو بی خبر از حال و بی نفس از هوای منی!

_________

نزدیک غروب است،

و قلب من دلش می خواهد،

پرنده مهاجری باشد که ترس را معنا نکرده،

و پرواز کند بر فراز این شهر سوخته،

و تمام خانه ها را یکی،یکی،یکی،یکی،...به عشق دیدن تو تمام کند!

و بیاید و بنشیند،کنار آن پنجره،

روبه روی دریای تو!

کنار همان پنجره، که هر روز بامدادان و شامگاهان،

مادرت پرده سپیدش را باز می کند ،

تا مبادا عطر گیسوان تو ،از لابه لای پنجره ها،شعرهای مرا زنده کند!

_______

نزدیک غروب است،

و این پرنده مهاجر ،می خواهد بیاید،بنشیند،بر سردر ِ خانه تان، و آنقدر آواز بخواند،

و های، های، های ،های ....گریه کند تا تو پنجره را باز کنی!

و او؛ آرام، آرام، آرام،آرام بر سر انگشتان ِ خیال انگیز ِتو بنشیند!

و تو دستهای نجیبت را بر سر بالهای شکسته اش،

 به نشانی عشق زمزمه کنی!

_______

نزدیک غروب است،

و هنوز قلب من ،

با غم بزرگ تو، سر بر گریبان است و دست بر دامن!

و این قلب بی قرار در آستانه چندیدن و چند سالگی اش، یادش رفته باید بتپد!

یادش رفته هنوز در این سوی خاکهاست!

______

نزدیک غروب است،

و آه،آه،آه،آه،... که نمی دانی چه حالی دارم و چه غروبی سایه افکنده بر این شهر!

و چه من بی نفس،

 هنووووز می دوم ،

به دنبال تو ای نزدیکترین نزدیک من...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 6:44 بعد از ظهر  به قلم بابک آزاد_Babak Azad  | 
 

...برای لحظه هایی که تو نیستی ،

نمی دانم ،

برای معنایِ سکوتِ خسته و خاکستری این سلولهای نیمه جان،

واژه های کدامین فرهنگ را وام بگیرم؟!

برای این قرن های هجرت تو که جوانیم را از یادم برده

نمی دانم چگونه آرام بگیرم!

برای این لحظه های بی ثمری انتظار و انتظار و انتظار ...

و این شبانه های نفس گیر و دردمند،

که نزدیک ترین کالایِ کساد ترین بازار ِ اندیشه هایِ من است،

نمی دانم چگونه ردّپای مواج تو را،

 در این تلاطم ِ ناتمام ِ نشانی ها و بی نشانی ها؛از بر کنم،

...برای لحظه هایی که تو نیستی ،

کاش می دانستی،

حتّی نفس هم، نقش مبهمی از هوایی است،

 که از زندگانیم عکس گرفته!

 حتّی شعرهایم ،دروغی است که کاغذهایم را فریب داده!

برای لحظه هایی که تو نیستی ،

کاش می دانستم و کاش می دانستی،

حتّی تمام حرفهای تو قد ِ واژه هایم را خم کرده!

برای لحظه هایی که تو نیستی...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 4:7 بعد از ظهر  به قلم بابک آزاد_Babak Azad  | 
 

...گام که بر می داشت ،

تمام شهر به سلامش می آمدند!

سرو قامتش را از شانه هایِ فراخ ِ مرد ، وام گرفته بود!

و بهار گلبرگ هایش را، از لبخندهایش !

به آسمان که نگاه می کرد ،شبیه ماه می شد!

و زمین در زیر گامهایش ،

شادمانه می خندید!

او از تبار برگها بود و راز سبکباری نسیم را، می دانست!

خنده که می زد ،بید می رقصید!

نفس که می کشید، نسیم می خندید!

او مثل کوه بود، مثل رود بود، دریا بود، هوا بود!

نگاه که می کرد،نور می بارید، بهار می آمد!

برای مردی که از کوچه های ِ روشن ِ شب  گذشته بود،

 همیشه« غروب ممنوع! » بود...!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:19 بعد از ظهر  به قلم بابک آزاد_Babak Azad  | 
 

... در این شبها که دیر از راه می رسند 

و زود تمام می شوند ،

و روزهایش پر از تب آلودگی و تنهایی است ،

خواب تو را دیدم!

که نارفیق بودی و در راه مانده!

که غمگین بودی و تنها مانده !

خواب تو را دیدم که صورتت سیاه بود!

دستهایت می لرزید!

و در اسارت همان پیله قدیمی،در خواب مانده بودی!

و آه ، که چه آهنگ غریبی ،

تو را در خود گم کرده بود ،

و تمام درختها از ناموزونی ترانه های تو،

 پژمرده بودند!

و مثل این روزها که بارانی ندارد،

قلب تو روزنه ای به هوایی نداشت ،

و مثل این درخت ها،

 که برگهای سبزشان را زرد می کنند!

دستهای تو سخاوتی نداشت!

_________

... در این شبها که دیر از راه می رسند

 و زود تمام می شوند !

خواب تو را دیدم!

که مثل این روزهای داغ تابستان،

 که به سوی ِ پاییزی می روند !

تو به سوی هوای ِ برزخی می رفتی ،

که خاک گور ِ آشنایِ هر دویِ ماست!

و من با دستهای ِ تمیزم!

مذبوح ِ ندانم کاری هایِ تو می شدم!

و مثل این علف های ِ وحشی ِ پویا

که در زیر گامهای ِ خواب آلودگان، له می شوند ؛

من از فصل بهاری ِ تابستانیم ،دور می شدم،

و تو پاییز را ، بهتر از پاییز می شناختی!

و سراب همان جا بود،

کنار تو!

و همانی است که این روزها در لابه لای کلام تو

لانه کرده ،ریشه دوانیده،بزرگ شده!

و من می خندیدم به این زمانه غلط!

که خطایش را تو می کردی و عذابش را من می کشیدم!!

_________

... در این شبها که دیر از راه می رسند

 و زود تمام می شوند !

خواب تو را دیدم!

 و خواب خودم را!

که کودکی تنها و شلوغ بودم!

و ساده و زودباور و گُنگ و گیج ،

دستهایم را به دستهایت هدیه داده بودم!

و تو به دروغ راه را به من دروغ می گفتی!

و من هنوز هم،

 نمی دانم که تو ؛ چه می گفتی!؟

و خواب خودم را دیدم!

که از تمام مردم دنیا گذشته بودم،

از این نا اُمیدی های هر روزی گذشته بودم!

از باورم ،از ایمانم گذشته بودم!

تا به تو،

 که از هیچ چیز نگُذشته بودی، برسم!

_________

...در این شبها که دیر از راه می رسند

 و زود تمام می شوند !

خواب تو را دیدم!

و خواب خاطره هایمان را که شادمانه می رقصیدیم،

و تمام دردهایمان را به باد می دادیم!

و خواب نوشین با هم بودنمان را که تو ،

بی دلانه به بادشان دادی!

...من در این شبها که دیر از راه می رسند

 و زود تمام می شوند !

خواب تو را دیدم،

و خواب خودم را... .

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 12:26 بعد از ظهر  به قلم بابک آزاد_Babak Azad  |