من از کودکیهایم حرف میزنم...!در شهر کوچک من، زمستان معنای دیگری داشت؟!کوچه های برف آلوده،مدرسه های تعطیل!دستهای یخ زده...آدم برفی های قشنگ...و زائرانی که با سپیدی هایشان به زیارت زمین می آمدند...
اینک اما بی بود این سپیدی ها از آسمان آبی بیزارم...
زمستان آمد و برفی نیاورد
از این سرما کسی،حرفی نیاورد...
نمی دانم سپیدی ها کجا ماند
که جز حسرت به فلب ما نیاورد...
پا نوشته:
۱-اینجا همدان است!شما خوبید؟!
۲-سنگینیت که هنوز روی سینه منه!میوه هاتو نمی دونم!
به سراغم نمی آیی چرا؟
تو خود گفته بودی صدایم بزن
که من پشت درهای هر خانه ام...
"یشوای" بزرگ و دوست داشتنی...،به سراغم نمی آیی، شاید که من بی خانه ام...
...Happy new year، mother Helen. love u for ever
۱-"یشوا"نام مبارک آن حضرت است.(فکر می کنم در زبان عبری)
۲-سالهاست این روزها را دوست دارم...
۳-بفرمائید هوای تازه...!؟