...وقتی کاری رو شروع می کنی،هدفی داری.مثلا می خوای با تلاشت یه در بسته رو باز کنی!یا یه کاری کنی که تا حالا نکردی،یا یه چیزی بشی که تا حالا نبودی،به هر حال واسه هر شروعی یه خواستن بزرگ ضروریه. منم روز اوّلی که غروب ممنوع! رو ساختم واسه برگردوندن کسی بود که حتیّ یه لحظه هم از یادش غافل نبودم.غروب ممنوع!وقتی کارشو شروع کرد،می خواست به جای یه نویسنده دو تا نویسنده داشته باشه! همون نویسنده ای که تو سطر به سطر این نوشته ها حضور داره!و حالا حالاها بمونه... امّا... .
توی این چند سال نگرانی و انتظار،"اسماعیل" دوست مهربان و همدردم همیشه کنارم بود،و هر وقت که دلم می گرفت،دلداریم می داد و هر جا که لازم بود وجود گرم و صمیمیشو حس می کردم.من و اسماعیل یه قرار با هم گذاشتیم! قراری که قراره هیچوقت زیرش نزنیم.
...دوستای خوبم،ببخشید اگه چیزی نوشتم که نباید می نوشتم،حرفی زدم که نباید می زدم،کاری کردم که نباید می کردم!حالا که دارم آخرین پست وبلاگ رو می زنم،قلبم خیلی روشنه،نمی گم دلتنگ نیستم،هر چی نباشه بعد از سه سال رفاقت دل کندن از سنگ صبور خیلی سخته ،ولی دلم روشنه! آخه واسه این که به هدفم برسم، این همه سال چشامو بستم!گوشامو کر کردم! رو دلم پا گذاشتم... اصلا بی خیال مگه نشنیدین حافظ بزرگ چی می گه:
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
قبل از رفتنم،می خواستم بگم از همه شما دوستای گلم که به من سر زدید و همیشه همراهم بودید ممنونم.از سیامک عزیزم گرفته تا ساسان،روان نویس،سیمین ،سمیه،سحر،سلماز،المیرا و همه دوستای وبلاگی دیگم.
می خواستم از تمام اون مهربونایی هم که با میلها و کامنتهای خصوصی، ازم می خواستن خودم رو بیشتر معرفی کنم تشکر ویژه کنم و بگم شرمنده اگه این کارو نکردم،دلایل خودمو داشتم،ایشالا که منو می بخشید.
راستی آقای" علیرضا شیرازی" مدیر موفق "بلاگفا"، بابت این فضای زیبا که ۳سال به من هدیه داده بودید، ممنونم.باور کنید هیچوقت اینقدر به یه صفحه سفید ،واسه درددل کردن احتیاج نداشتم،بلاگفای عزیزم ،ممنون! راستی نگران منم نباشید،من جام امن امن ِ!فقط دیگه وبلاگ نمی نویسم! همین!اینم بدونین واسه من ، هنوزم تا اومدن عشق، غروب ممنوعه!میمونه،شکل زندگیم که فقط ،یه کم تغییر می کنه .همین!
_______________________
دل کنده بودم از همزبانیت پنهان نکردی از من نشانیت
....و امّا تو!تویی که دلیل ساختن این وبلاگ بودی،وگرنه خودت خوب میدونی من اصراری برای نمایش شعرام نداشتم!تویی که گوشات ناباور بودن و چشات یه کمی سیاه!می خوام از حالا فقط با تو حرف بزنم...
قشنگترینم! هیچوقت نمی دونستم یه روزی حرفام اینقدر بی اثر می شه که با بغض این خطوط رو برات بنویسم.از اون روزای اوّل آشنایی که جرات نداشتم کاری بکنم تا اون روزی که قوی شدم!اومدم جلو ،تو چشات نگاه کردمو گفتنیارو گفتم.می دونی هیچوقت توی زندگیم مثل اون موقع" مرد" نبودم که جلوی روی تو شده بودم!
از همون موقع که تو یه دروغ بهم بستی و همه انکار های من راضیت نکرد تا این روزای آخر که معنی سکوت طولانیمو نفهمیدی،تا بدونی این چند سال چقدر برام حرمت داشتی،همیشه دوستت داشتم... .
من عادت می کنم با درد تازه جدایی شاید از من ،من بسازه
یادته؟ چند باری بهت گفتم :من اهل معامله نیستم!هنوزم می گم ،هنوزم نیستم،هیچوقت نیستم!می دونی تو گناهی نداشتی!همش مشکل از من بوده!مشکل از گیرنده های من بوده!من معنی پیامهای تو رو اشتباهی گرفتم!میدونی باورم نمیشه که این همه سال اشتباه کرده باشم،امّا دلم میگه که گناهی ندارم،به همین دلیل قضاوت رو به خدا واگذار کردم.هر چی اون بگه... .
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی شب و روز در خیالی و ندانمت به کجایی
آخه می دونی ،من اوّل و آخر همه حرفامو کارام می گم یا علی،می دونی امامم به من نگفته التماس کنم!نگفته خودم رو به کسی تحمیل کنم،امامم یادم نداده عشقمو گدایی کنم!خداجون این همه سال اشتباه؟یعنی اینهمه سال اشتباهی فهمیدم؟آخه این همه سال خطا؟... خودت جوابمو بده،داره قلبم پاره پاره می شه...
خدا جون سال اوّل رو یادت بیار، من اینجوری بودم؟خدا جون اونهمه نشاطم کو؟اونهمه جونیم کو؟یه بار دیگه نگام کن ، ببین چقدر پیر شدم! راستی بی خیال! به قول مامان هلن:The age is only number! شاید باید دلمو به حرف مامان هلن خوش کنم!!
راستی تو این چند سال یه چیزاییم ازت یادگرفتم!بابت همه چیز ممنونم!خدایا یه سوالی تو ذهنم هست که خیلی دلم می خواد جوابشو بدونم !چرا وقتی مثل خودتی به مشکل میخوری؟ چرا همه نمایشو دوست دارن؟ خدا جون دیگه مطمئن شدم اونایی که رنگی ترن ،بیشتر چیزی نمیدونن! میدونم تو همیشه می گی سادگی بهتره، چون به تو نزدیکتره!
دام بلا...
زین بیش، از پس و پیش ،زلف دو تا مگستر
در پیش پای دلها، دام بلا مگستر
تا کی کنی پریشان، دلهای مبتلا را
آن خرمن بلا را، پیش صبا مگستر
بر پای مرغ مالوف ،کس رشته می نبندد
دام فسون خدا را ،بر آشنا مگستر
من خود به خواهش خویش، سر در پی ات نهادم
دستان مساز و دامم، در پیش پا مگستر
چون شب سیاه کردی، بر سایه روز روشن
بر آن مه دو هفته، زلف دو تا مگستر
ه.ا.سایه
از خدا می خوام همیشه پاینده و مفید باشید!همتتون بلند...



