تبليغاتX
غروب ممنوع!

 

استفاده از مطالب و اشعار تنها با ذکر منبع مجاز می باشد.بابک آزاد

در یاد من دو چشمت،خیره به ره نشستم

ترانه می نویسم،از خط و خال و رسمت

در دفتر من از توست،شعر و ترانه هایم

پروانه تو هستم،زان چشم پاک و مستت

                                                                                                 بابك آزاد۱۸/۷/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 6:46 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 
...همه غرق دعایم زیر باران

به دل اندوه دوریم ز یاران

خداوندا، خداوندا، کجایی

بپرسم جای تو از قطره باران

صدای رعد و باران دمامدم

امید بخششت در زیر باران

من و یارم پر از یاد تو هستیم

خداوندا ببخشایم به باران...                                                       بابک آزاد۲۸/۶/۱۳۸۸

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 1:7 بعد از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 
...می خواهم چند خطی بنویسم ،

که درد نوشتنش، مثل این خنجری که در سینه دارم،

 جانکاه است!

می خواهم حرفی بگویم

که جرات نوشتنش، مثل جرات مُردن است!

می خواهم بنویسم تا یادم بماند؛

واژه ها را ،جز به آراستگی به صدا تبدیل نکنم

و چشمهایم را ،

جز به روشنی باز نکنم

و قلبم را جز به اُمید نکوبانم

و اندیشه هایم را ،جز به آزادگی نپرورانم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 9:42 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 
...تنها تویی دلیل هر شکوفایی!

تنها تویی دلیل هر توانایی..

دریاب مرا که مجهول و گنگ و نا معلومم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:5 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 
...دستهایم را نگاه کن!

مثل یک دلتنگی نام تو را فریاد می زنند!

در تو گم می شوند،

با تو پيدا مي شوند!

دستهايم را نگاه كن...

دستهايم را نگاه كن...

دستهايم را نگاه كن...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 9:32 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

چون شب سیاه بودم

تاریک و سرد و بی پناه

غم در نگاهم بود و من،

هر لحظه در اندوه و آه

___

چون باد نو بهاری،

بر من وزیدی ای گل

بردی ز دل غمم را،

چون خنده سحرگاه!

___

در حسرت تو ای بت،

غم در دلم نهان بود

با خنده ات برفتم،

تا اوج،تا ماه...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 4:0 بعد از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 
...فروردین است

فصل آغاز زندگانی زمین

ماه سفید تنفس هوای تو

ماه شروع تپشهای مبارک قلب مهربان تو...

و تو پای گذاشته ای بر گستره گیتی

و دل انگیزی فروردین، میزبان آمدن توست

ای شهرزاد قصه های دلتنگی من...

فروردین است،

و من نشانی تو را از فرشتگان سپید پوش سر بلندی پرسیده ام

که بیست و چهار سال پیش

تو را بر بالهای سپید شان،

به مقصد پایان بی قراری های من ره سپرده اند!

و صدای اولین گریه های تو را

به اولین خنده های من پیوند زده اند...

و مُژده معُجزه نگاه تو را

به چشم های منتظر من داده اند

و بی قراری های نا تمام مرا

از بی پایان بی همتایی های تو شُسته اند...

و سلام مرا،

به مقدس ترین روز زندگانیم رسانده اند!

و گفته اند، ای نجابت بی بدیل با شکوه

میلادت مبارک...                                                                   http://tinypic.com/view.php?pic=2ho9s1y&s=5

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:56 بعد از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

...امروز آمده ام

مطمئن و استوار گام بر داشته ام

سینه ام را از عطر اعتماد عشق،پر کرده ام

و نامت را زیباتر از نوای نی ،زمزمه می کنم.

در چشم هایت نگاه می کنم

و دست هایم را به دست هایت می سپارم

و می گویم:

ای مرد بی نظیر رویا های من

ای معجزه پنهان خدا ،

در اردیبهشت های گذشته من

ای در چشم های هم جاری!

با هم می توانیم خندید،

با هم می توانیم رقصید،

با هم می توانیم گریست... .                                               

                                                                      

                               از همراه همیشگیعزیزم ،تنها رفیق زندگانیم،همراه تمام ایامم،که پایداری می کند در این روز های دشوار...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 7:13 بعد از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 
...مثل یک معجزه است،

تمام حرمت دیدن تو!

مثل یک هوای تازه است،

تمام عطِر نفس های تو!

و تو به بهار نزدیک تری،

ای اهورایی باور من...

                                      نو روزگاران مبارک...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 9:50 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

... ازت خیلی چیزا یاد گرفتم... خیلی چیزا...نمیتونم این همه محبتای بی دریغ و بی نظیرتو بشمرم!چیزی واسه گفتن ندارم...به خدا هیچی!عزیزترینم بد اخلاقیامو ببخش!تو که خوب می دونی از چی ناراحتم!دیگه حرفی ندارم!راستی!یه لحظه صبر کن...بیشتر از همیشه دوست دارم...!                                

 http://tinypic.com/view.php?pic=fonlo2&s=5

     ( خاک ِ پات، بابک آزاد۵/۱۲/۱۳۸۷ــ تـهران )

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 5:27 بعد از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 
...من ایستاده ام هنوز

با تو ، و نگاه می کنم به این قطور لحظه های ِ حائل،

 میان ِمن و تو...

کاش می رسید از راه ،فردا، باز

کاش می رسید از راه، فردا، باز ...

ــــــ

من غریبه حتی با کلمات و املای نام آنها!

من غریبه حتی با ورقها و قلمها!

من میهماندار  ِ این لحظه های سرد و بی عبور و کال!

من غریبه با هجوم بی تو بودن ها...

ــــــ

و این لحظه های نو به نو

در هجوم این فراق تو به تو

کاشکی، فردا می رسید، از راه ،باز

راه را می گشود و می نوشتم شعر آغاز

کاشکی لحظه دیدار می رسید از راه باز،

کاشکی می نوشتم از نگاهت ،

آن غزلهای ِ دلربایِ زندگی ساز...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 10:20 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

...ستاره می رقصد به نورِ

و شبانه می تراود به مهتاب

و امشب چهاردهمین شب است،

که من نشسته ام بر خیال تو

تا بنویسم چند خطی برای تو...

تا تکرار کنم پاکی آخرین حادثه را برای تو... .

--------------

زمان،اولین ثانیه های امروز را با خود می برد

و من نگاه می کنم،

 به ویرانی این ساعتهای بی اثر...

که می میرند در  گرمی ِ نگاهِ من و  تو!

--------------

ساعت کمی از نیمه شب گذشته است

و جوانیم که او هم از نیمه، گذشته!

و من می نویسم چیزی را،

که سالهاست تو به من نگفته ای،

و از بر می کنم خطی را

که فصلهاست تو آن را نخوانده ای!

--------------

ستاره و شبانه و مهتاب و شعر، تویی!!!

و من می نویسم بر پیشانی شب،

تمام این حرفها را،

و حک می کنم در باورم دیگر بار

با تو بودن را...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 6:43 بعد از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 
...شب اُفتاده است،

و من چیزی کم دارم،

نور اُمیدی،چراغ روشنی،آهنگ سپیدی،

شبانه ای،تار مویی،که بوی تو را داشته باشد،

و روزگاری که کینه توزی نکند!

---------------

...در واژه های وصال،فاصله ها زیادتر می شوند...

و معلومات معادله کمتر...!

و جواب ها دورتر...

و جان واژه ها بی تاب تر...

و حافظه نوشتن ِ نبودن های تو بیشتر...

و کاشکی،کاشکی،کاشکی ها،بی شمارتر...

---------------

لحظه ها را دریافته ام!

و آبتنی می کنم با خیال تو،

که نظم،

 از سراپای چشم هایت فرو می ریزد!

و بغض از محبس سنگی گلوی من...

---------------

...از تو که می نویسم،

فاصله یادم می آید...

و غوغایی،

 که در لابه لای سطرهایم،

کاهش جانم را جشنواره می کند!

---------------

...از تو که می نویسم...

شبانه هایم شهامت می گیرند،

شعرهایم امید،

و خاطره هایم پرنده می شوند

و دستهایم می رقصند...!

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 0:59 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 
...سلام!قرار بود نباشم ولی انگار اینجا خبرایی شده!!!اطلاعات تکمیلی در بخش بعدی اخبار!فعلا این غزل رو داشته باشید!

...عشق تو آمده باز، سوی دل پر آواز

نام تو بر لبانم،قصه بی سر آغاز

خاطره ام چشم توست،دلیل راهم تویی

راه من از تو روشن،هم سفر توام باز

خنده دلگشایت،باز کند گنجه را

خواب کند زنده را،با غم من هم بساز

از ره دور آمدم،بسوی تو آمدم

آمده ام بگویم، من ز دل پر از راز

من به تو وابسته ام،من به تو دل بسته ام

خسته به دنبال تو،باز شده بال پرواز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 6:16 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

تقدیم به کیمیاترین ستاره ام!

نشانیت را از که می پرسی؟

از درختان، از آدمها، از بیابان؟!

از که می پرسی؟

از "حیدر"همان مردِ مسافر ِ تنها؟

از همانی که تابستانها به همدان می آید

و زمستانها به اهواز می رود؟

از او که یک کوله پشتی بزرگ بر دوشش می اندازد ،

دمپایی می پوشد و تمام عشقش صفحه گرامی است که با آن" ایرج" و"الهه" گوش می کند؟

و عشق"مهدی پاشنه طلا" دارد؟

و لباس هایش بوی بدی می دهد؟

و صورتش خاکی و کثیف است؟

___________

نشانی ات را از که می پرسی؟

از شعرهای خوابیده که در حافظه این صفحه مقابلت جا مانده ؟

یا از کتابهای کهن مولانا و حافظ و سعدی؟

یا از شعرهای "فریدون"و"احمد"و"ابتهاج"و فروغ؟!

و شاید هم نشانیت را از این صدای دردمند" نی"

 که با هنرمندی لبهای استاد "کسایی" تمام اتاقت را ،

با خود به شب شهادت مردان مرد می برد می پرسی؟

___________

نمی دانم می دانی یا نه؟

نشانی هرکسی در باور او بارور می شود!

ریشه می دواند، بزرگ می شود!

گاهی باید نشانی هر کسی را ،از کتابهایی که نمی خواند پرسید!!

و از دوستانی که با آنها نمی نشیند!

___________

گاهی باید نشانی هر کسی را از دستنوشته هایش دانست!

و درک کرد او چه گونه است و چه می داند...

 و من گمان می کنم

که نشانی هر کسی در صورت اوست!

و او تمام آنچه هستش را با خود به هر کجایی که گمان هم نمی کنی می برد!

___________

راستی زیاد هم سخت نیست،

فهمیدن نشانی ها!

باور نمی کنی؟

لباسهایت را نگاه کن!

دوستانت را ببین،

شعرهایت را بخوان!

باورت را باز بین!

گرامهایت را گوش کن!

راستی تو، چه فکر می کنی؟

نشانی را باید از که پرسید...؟!

با الهام از ایده دوست بزرگوارم "سیامک" با وبلاگ" می نویسم با تو می نویسی بی من!".

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 0:26 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

ای ماه پر برکت آمدنت مبارک!

شعر پاییز... در انتهای پست، امکان دریافت فایل صوتی ِهمین شعر ،قرار داده شده است .

...به من نگاه کن،

که واژهایم،از برگهای ِ کاغذم لیز می خورند،

و از ذهنم، نادانسته هایم!

نگاه کن که چگونه در امتداد این فصلها ،

به این خطوط روشن رسیده ام!

و این برگ ریزان شاهد مدعای من است!

و این روزها که زودتر از همیشه،اتاقم تاریک می شود!

______

به من نگاه کن،

که مست ِ مسلخ ِ مهربانی ِ تو شده ام!

و صدای این ساز ،

که اندیشه ام را جلا می بخشد و نگاهم را می شوید و بی قراریم را می برد!

______

آهای پاییز، سلام!

می خواهم واژه، واژه های شعرم را مثل برگهای فراموش شده ،

برداری،بریزی بر سر بالهای بادهایت،

و تمام شهر را از واژه هایم پر کنی!

و این بی قراری ِ تمام ناشدنی را،

مثل برگهایی که گم می شوند! نیست کنی!

______

آهای پاییز نگاه کن!

من دارم می رقصم!

و این نهایت شادمانی ِ باور من است!

که در دامن این دشت وسیع ،

روبه روی خداوند ایستاده ام ،

و با هر ریزش برگهای تو،پای می کوبم  و دل خوش می دارم!

______

آهای پاییز!

می دانم که تو از آخرین روز حرف می زنی!

آن روز که از شاخه هایمان جدا می شویم

و به ریشه هایمان می پیوندیم!

و تا دیگر بار که تو مثل برگ های هزار رنگ،

 نامت را "بهار" می کنی ،

در انتظار می مانیم!

______

...آهای پاییز سلام!

روزگارانت مبارک!

برگریزانت عزیز!

 اندوهناکیت خواسته... .

برای دریافت"شعر پاییز"با صدای "بابک آزاد" کلیک کنید.

 http://tinypic.com/view.php?pic=erbhiv&s=4

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 1:25 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

 یک آرایشگر افغان پناهنده در ایران،نخستین مدال المپیک تاریخ افغانستان را برای این کشور به ارمغان آورد.روح الله نیکپای،جوان ۲۱ ساله ای که در ایران اقامت دارد و به حرفه آرایشگری مشغول است،با کسب مدال برنز تکواندو،دل مردم افغانستان را شاد کرد.

خوب توجه کنید!تفاوت ورزش ایران و افغانستان تنها یک مدال طلای هادی ساعی است!به نظر شما کاروان افغانستان در المپیک چند نفر بوده؟قضاوت  با شما!

آقای "علی آبادی" برای شما و سیستم مدیریت ورزشی کشورم و خودم!متاسفم! و امیدوارم حتی برای ادای توضیحات هم هیچ کجا آفتابی نشوید!امّا می دانم که شما" مرد" چنین کاری نیستید... .

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 10:8 بعد از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

...با من بگو ای عطر نازکِ صبحگاهان

کدامین هوای ِ این زمین زیاد ،

هوای ِ پاکِ خنده هایت را جاری می کند؟

با من بگو،

 با من که یگانگیت را باور کرده ام!

با من بگو ،

با کدامین واژه ها دوباره می رقصی؟

و شبانه هایمان را غرق بوسه و  امید و نور می کنی...

با من بگو ای گلکشت ِ زرّین ِ غمگسار!

 با من که بی تو بودن را باور نکرده ام...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 9:4 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

...نمی دانم در این روزگاران نبودن تو،آیا می توان صدایی رساتر از صدای تو ،که فریاد می زنی:من ناجی امّیدهای بر باد رفته ام،صدایی پیدا کرد؟نمی دانم می توان معصوم تر از رخسار تو که نمی دانم چگونه است!رخساری یافت؟

ای مرد غروب های جمعه،ای مخاطب ندبه های من!ای ملجا استغاثه های بامدادان هر آدینه من!ای امید ششمین روز هفته هایِ ناتمام ِ من!نمی دانم برای چون تو امام زنده ای که قبای سبز بر دوش کشیده و هزار سال است که لبهایش را به حرمت سکوت در انتظار نگاه داشته ،چگونه بنویسم!

ای مولای مسافر!می دانم روییدن گلها معجزه است،می دانم همین هوایی که ریه هایم را پر و خالی می کند معجزه است،می دانم همین نگاه های مادر  معجزه است،حتیّ می دانم نبودن تو معجزه است!!امّا تو می دانی ای معصوم سفر کرده، که صورت احساس همزادان من در این دنیای نبودن تو ،بی تاب معجزه تو هستند، تا نا امید نباشند... .

http://tinypic.com/view.php?pic=bgvgo1&s=4

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:30 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

...نزدیک غروب است،

و هوای شهر ،هوای تاریکی بر سر دارد،

و من هنوز صدای تو را نشنیده ام!

و گیسوان سیاه موّاجت را یکی، یکی،... یکی، یکی...به باد نداده ام!

______

نزدیک غروب است ،

و من غریبه ترین مرد ِ شهر ِ تو شده ام!

و دستهای من هنووو....ز،دستهای تو را نبوییده اند!

و گامهایم ناباورُ ناتمامُ غمبار،

تنهای تنها، با سایه ام حرف می زنند!

________

نزدیک غروب است،

و چارچوبه این عضو بی نفس!

هنوز خاکِ گور ِ آشنایم را می شکافد!

و آه،و آه،و آه،...که تو بی خبر از حال و بی نفس از هوای منی!

_________

نزدیک غروب است،

و قلب من دلش می خواهد،

پرنده مهاجری باشد که ترس را معنا نکرده،

و پرواز کند بر فراز این شهر سوخته،

و تمام خانه ها را یکی،یکی،یکی،یکی،...به عشق دیدن تو تمام کند!

و بیاید و بنشیند،کنار آن پنجره،

روبه روی دریای تو!

کنار همان پنجره، که هر روز بامدادان و شامگاهان،

مادرت پرده سپیدش را باز می کند ،

تا مبادا عطر گیسوان تو ،از لابه لای پنجره ها،شعرهای مرا زنده کند!

_______

نزدیک غروب است،

و این پرنده مهاجر ،می خواهد بیاید،بنشیند،بر سردر ِ خانه تان، و آنقدر آواز بخواند،

و های، های، های ،های ....گریه کند تا تو پنجره را باز کنی!

و او؛ آرام، آرام، آرام،آرام بر سر انگشتان ِ خیال انگیز ِتو بنشیند!

و تو دستهای نجیبت را بر سر بالهای شکسته اش،

 به نشانی عشق زمزمه کنی!

_______

نزدیک غروب است،

و هنوز قلب من ،

با غم بزرگ تو، سر بر گریبان است و دست بر دامن!

و این قلب بی قرار در آستانه چندیدن و چند سالگی اش، یادش رفته باید بتپد!

یادش رفته هنوز در این سوی خاکهاست!

______

نزدیک غروب است،

و آه،آه،آه،آه،... که نمی دانی چه حالی دارم و چه غروبی سایه افکنده بر این شهر!

و چه من بی نفس،

 هنووووز می دوم ،

به دنبال تو ای نزدیکترین نزدیک من...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 6:44 بعد از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

...برای لحظه هایی که تو نیستی ،

نمی دانم ،

برای معنایِ سکوتِ خسته و خاکستری این سلولهای نیمه جان،

واژه های کدامین فرهنگ را وام بگیرم؟!

برای این قرن های هجرت تو که جوانیم را از یادم برده

نمی دانم چگونه آرام بگیرم!

برای این لحظه های بی ثمری انتظار و انتظار و انتظار ...

و این شبانه های نفس گیر و دردمند،

که نزدیک ترین کالایِ کساد ترین بازار ِ اندیشه هایِ من است،

نمی دانم چگونه ردّپای مواج تو را،

 در این تلاطم ِ ناتمام ِ نشانی ها و بی نشانی ها؛از بر کنم،

...برای لحظه هایی که تو نیستی ،

کاش می دانستی،

حتّی نفس هم، نقش مبهمی از هوایی است،

 که از زندگانیم عکس گرفته!

 حتّی شعرهایم ،دروغی است که کاغذهایم را فریب داده!

برای لحظه هایی که تو نیستی ،

کاش می دانستم و کاش می دانستی،

حتّی تمام حرفهای تو قد ِ واژه هایم را خم کرده!

برای لحظه هایی که تو نیستی...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 4:7 بعد از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

...گام که بر می داشت ،

تمام شهر به سلامش می آمدند!

سرو قامتش را از شانه هایِ فراخ ِ مرد ، وام گرفته بود!

و بهار گلبرگ هایش را، از لبخندهایش !

به آسمان که نگاه می کرد ،شبیه ماه می شد!

و زمین در زیر گامهایش ،

شادمانه می خندید!

او از تبار برگها بود و راز سبکباری نسیم را، می دانست!

خنده که می زد ،بید می رقصید!

نفس که می کشید، نسیم می خندید!

او مثل کوه بود، مثل رود بود، دریا بود، هوا بود!

نگاه که می کرد،نور می بارید، بهار می آمد!

برای مردی که از کوچه های ِ روشن ِ شب  گذشته بود،

 همیشه« غروب ممنوع! » بود...!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 2:19 بعد از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

دوستان عزیزم ،این شعر را با تمام باورم، به دوستی تقدیم می کنم که فروتنانه به من آموخت:« دوست داشته باشم» و دوستم داشت و دوستش دارم!

راستی قهرمانی تیم همیشه قهرمان پرسپولیس عزیز رو هم تبریک می گم!

...برای تو می نویسم ،

برای تو که زیباتر از رودخانه هایِ جهان می خندی !

 و گرم و امّید بخش و سرشار ،

دلتنگی هایم را می شویی .

برای تو که اندیشه هایم را تا دور دستها می بری ،

و اشکهای گرمم را با چشمهایت می شماری!

________

...برای تو ،

که راز بودن را

در میان سر انگشتانت جای داده ای !

و با خنده هایت در آمیخته ای

و امّید را آورده ای ،

و شادمانه در غم انگیزیِ این بهار درهم رقصیده ای!

________

...برای تو می نویسم

که در جاده های این روزگار ِسرد ،

فاصله ها را خراب می کنی!

می آیی ،

 مرا با خود می بری ،

تا ته این جادّه دور ...،

تا سر آن کوه بلند ،

و شادمانه می خندانی

شاخه های باردار ِ یاس را!

________

...برای تو می نویسم

که شب ، شاعر شعرهای توست !

 که از زبان من جاری می شود !

و راهی کوچه هایِ نمناک شب می شود ،

و در دامن دشت ،

بر روی گلبرگهایِ نسترن ها و اطلسی ها حکّ می شود!

________

...من تو را می شناسم

و صدای گرم خنده هایت را،

وقتی تمام من ،

 محو ِ تمام تو می شود ،

از بر می کنم ،

و می دانم که تو از آیه هایِ سرزمین هایِ دوستی می آیی .

________

...ای همراه شب هایِ اینجایی ِ من!

با من از گلکشتِ زرّین ِ اندیشه هایت حرف بزن!

و از باورت ،

که جاری می کند رود را

و راهی می کند ،

حجم این فکر مسدود را... .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:21 بعد از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

... تنهایی یعنی بی تو بودن!

و بی تو بودن یعنی نبودن!

و نبودن رنج آدمی است،

 از اولین تا آخرین!

تنهایی یعنی  مرگ لحظه هایی که ،

بارور ِ یک نگاه اُمید تو می شوند!

و اُمید در انتهایِ سپیدیِ چشم هایِ توست!

و چشمهای تو ،

 دورترین جزیره ، از این بزرگ دریایِ درد است!

و غریق تنهایِ تنها ،من هستم!

منی که سیمایم را ،به دروغِ لبخندِ تو آراسته ام!

و جان کلامم را در لابه لای واژه هایِ سپید گم کرده ام ...!

بابک آزاد/همدان 19/10/1386

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:4 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

...در مرز های آزادی و اِستغنا قدم می زنم!

گاهی بی آنکه بدانم شبیه نسترن ها و اقاقی ها می شوم!

بالهای نیمه جانم به حسرت پروازشان می خندند ،

و به آستان آسمانت سلام می گویند!

می دانم همین جایی ،

لابه لای قرآن

 و این هوای بهار آلود!

کنار قفسه های کتاب هایم

و نزدیک همین جسم ناپاکیزه!

می دانم هنوز ، بیداری و منتظر ،

همیشه عاشقی و هر روز چشم به راه!

اما چه کنم!؟

که آخرین گام با تمام راه یکی شده!

انگار آمده ام و هیچ نیامده ام!

انگار تمام راه مانده و من در راه مانده ام!

می دانم همین را هم می دانی!

خوب می دانم...!

ای دلارامی من!

آخرین دیوار را از میان بردار...

که جان بی قرار ِ بی قرار ِ بی قرار است ... .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 1:0 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

(اسلام علیک یا رسول الله و اسلام علیک یا جعفربن محمد)یا امام صادق (ع)چشم انتظارم!نکنه از یادت برم؟!یا صادق آل محمد(ع) یه ساله که چشم انتظار این روزم!نکنه نا امید شم،نکنه دست رد به سینم بزنی

نمای اول ـ ... همه خوابیده بودند،از اُتاق قدیمی غبارآلودم به پنجره نگاهی کردم.شب بود و مثل همیشه سکوت جاری.رختخواب این چند سال بی حوصلگی را جمع کردم. کتاب هایم را هم که این روزها بی کس مانده بودند،جمع کردم!تکانی به خودم دادم ،انگار  هزار سال بود که مُرده بودم!آخرین بهاری که خندیده بودم و لباسی نو بر تن کرده بودم ،یادم نبود!تازه آن روزها اگر لباسی نو می پوشیدم و می خندیدم، تمامش از روی بی خیالی بود!با خودم فکر می کردم خندیدن ،وقتی که تو دردی نداری کار بزرگی نیست!بعد آرام به خودم گفتم اگر راست می گویی حالا که چند درد را تحمل می کنی و عزیزترین هایت را از دست داده ای و خودت مانده ای و خودت بخند!

http://tinypic.com/view.php?pic=3359tz9&s=3

نمای دوم ـ ...خندیدم!دیدم خندیدن خالی چه حالی دارد!انگار تمام وزنت را در میان ذرات هوا منحل می کنی!انگار تازه می شوی شبیه هیچ چیز!!خنده ام گرفت تمام جنگ من در این چند سال بی حوصلگی برای هیچ شدن بود!!!وای که چه ساده می شد هیچ بود!!...حالا اُتاقم کمی سامان گرفته بود کتاب هایم هم، همین طور. دیگر کار زیادی در اُتاق نداشتم.با تمام تلاشی که برای نشکستن سکوت می کردم ،احساس نازکی به من گفت احتیاطت را بیشتر کن،مبادا خواب گنجشک ها را بر هم بزنی!!

 http://tinypic.com/view.php?pic=3359tz9&s=3

نمای سوم ـ ...برخاستم پنجره را باز کردم،نسیم بر من باریدن گرفت،تمام وزنم را از دست دادم ،در میان فضا معلق شدم، چیزی شبیه بی وزنی!و شاید هم بی نظمی!،عجب بی نظمی شیرینی بود!راحت بگویم بی نظمی اش عین نظم بود و شاید هم بهتر از آن! در آن احساس مبهم و تازه،دری را دیدم که تصویری تازه داشت!نمی دانم چه بود، اما من دوستش داشتم! تا خودم را دوباره جمع کردم ،چند دقیقه ای طول کشید.راه اُفتادم ،خواستم پنجره را ببندم اما اُتاقم نگذاشت!نمی دانم چگونه،ولی به من فهماند که پنجره را نبندم!پنجره را نبستم ،گذاشتم نسیم همه ی صورت اُتاقم را بشوید!

http://tinypic.com/view.php?pic=3359tz9&s=3

نمای چهارم ـ ...به سمت در راه اُفتادم، در راه تو را دیدم که در میان گلدانهای خانه تان می رقصیدی!با صدای بلند صدایم کردی،نگاهت کردم،مثل همیشه قشنگ بودی،فریبا و دلربا.خودم را دوباره گُم کردم!بی اختیار به سوی تو دویدم!... در آن لحظه یادم رفته بود که با من چه کرده بودی،یادم رفته بود چگونه رفته بودی ،یادم رفته بود دروغ گفته بودی!میان رسیدن به تو و نرسیدنت ،دیگر نایی نداشتم ، می خواستم بیایم، ولی پایی نداشتم!حس بیگانه ای بود،ولی من دوستش داشتم!لحظه ای ایستادم، دیدم دیگر، فریباییت را دوست ندارم!دلرباییت را دوست ندارم!حتی دستهایت را  هم ،دوست ندارم!...تو به من نگاه کردی و من رهوار ،از برابر دیدگان ناباورت گذشتم!مثل همان روزهایی که هیچ چیز را باور نکردی!باور نمی کردی که من، از تو بگذرم!!این را از چشمهایت فهمیدم!از رنگ رخ باخته ات!

http://tinypic.com/view.php?pic=3359tz9&s=3

نمای پنجم ـ ... از تو گذشتم!حتی دمی به تو فکر نکردم!حتی دلم هم برایت نسوخت...!تنها به آن دری فکر می کردم که از پنجره ی اُتاقم دیده بودمش!گامهای آخر بود،به در رسیدم،در را باز کردم!باورم نمی شد، پیش از من هزاران دردمند،چشم به راه آمدن بهار بودند!من به تنبلیم خندیدم!با خودم گفتم این چندیمین بهار بوده که من سرگرم ِ سوگواریِ رفتن ِ تو بوده ام؟!جواب این سوال دیگر مهم نبود!بی خیالش شدم!...دوباره نسیم آمد، دوباره من بی وزن شدم! دوباره من عاشق شدم!دوباره من بهاری شدم...!

http://tinypic.com/view.php?pic=3359tz9&s=3

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن                ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر               تا که گلباران شود کلبه ی ویران من

بهار مبارک .http://tinypic.com/view.php?pic=20a3y3o&s=3

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 0:6 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

دوستان عزیزم سلام،روزهای آخر سال است ،در سالی که گذشت ،یکی از مهربان ترین دوستانم، مرا جا گذاشت و رفت! او مثل یک نسیم بود!آرام و مبهم!دردمند و ساده!عاشق و یک دست!...و حالا من مانده ام داغدارش و گلایه هایم که می گویند :با مرام این قرار ما نبود!شعرم را به او تقدیم می کنم، به او که دلتنگ مهربانی هایش شده ام.داداش هادی منزل نو مبارک!سال نو مبارک.

 برای "هادی" رفیق دردهای من!برای نجابت چشمهایش و گرمی حرفهایش و رویایش که نمی دانست چقدر خوشبخت است و ندانست!

...صدایی را که تو دوست می داشتی ،

ترانه هایی را که تو می خواندی ،

آهنگ هایی که تو می دانستی ،

و شمایلی که تو در آرزویش بودی،

نمی دانم در آن سوی مرزهای زمین ،

با تو چه گفتند!

ای هم سنگر من!

ای فخر سادگی ها!

تمام صدای تو ، تمام گرمای دستان تو ،

تمام طعم شیرین سیگار هایت !

در جان من زنده است!

برادر جان !تمام روی باز تو،

در آن شبهای بی قراری من ،

و اتهام های تو عاشق نیستی های تو !

 در یاد من است!

یاد آن ترانه هایی که با هم خواندیم ،

و زبان شرین تو که جور می کشید ،

در آن ظهر تابستان!

 و تو رفیق یکدل ، که حتی یکبار هم فخر نفروختی!

و رویاهای تو برای رویا!

و رویایی که هرگز بر بخت تو نخندید .

برادر جان !

تو از برفها سپید تر بودی ،

و از باران پاکیزه تر!

با ذکر فاتحه، روح دوست از دست رفته و قلب مرا شاد کنید.                 بابک آزاد 20/6/86

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 1:3 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 
شعر بهار  تقدیم به شما!

...بهار در راه است!

 و من هنوز قلبم را نشُسته ام !

و پای این سیاهی ها را از خانه ام جدا نکرده ام!

بهار در راه است ،

این را از عطسه هایِ باغچه می فهمم!

و از صدای پچ پچِ ابرها!

و از نقطه چین سیاه و سفید جاده ها ...

و تمام پندارم غرق این سوال است :

راستی مرا چگونه می خواستی؟!

____

کاش می دانستی ،

 به دنبال تو از بهاران پیش اُفتاده ام !

 راه را گم کرده ام ،

بهار را گم کرده ام،

خودم را گم کرده ام ،

تمام جاده را گم کرده ام ...!

____

بهار در راه است ،

و من به بهار دیگری فکر می کنم !

به بهاری که شیرینی اش، از این  رنجهایِ

روزهایِ آخر اسفند بیشتر باشد!

به بهاری که سوگواری هایم ،

در شکوه قدم های تو به آخر برسد.

و فصل شیرین سُرایش غزل های من باشد.

____

بهار در راه است ،

و من هنوز ناجوابِ آخرین سوالم ،

که مرا چگونه می خواستی؟

بهار می آید ،

و من به گلهای سرخ سیمای تو می اندیشم!

که امسال بی آن دو ،یک سال پیرتر می شوم!

و دلم برای باران می سوزد ،

که امسال با اشک های من شور می شود !!

و من سال دیگری ،از فصل آشنایی دورتر می روم!

_____

بهار در راه است،

و چه اندوهگین بهاری است،

وقتی باور من ،

بهار را در میان کوچه های سردِ زمستان جا می گذارد ،

و خالی تر از حباب، بر بهار تازه تحمیل می شود!

و نمی داند آخر ، راستی،

مرا چگونه می خواستی؟ !

بابک آزاد ـ اسفند ۸۶ ـ همدان

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 1:4 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 
 

 http://tinypic.com/view.php?pic=2h6ac5i&s=3

 ...خوشا به حال فقیران در روح! زیرا پادشاهی آسمان از آن ایشان است.خوشا به حال ماتمیان،زیرا آنان تسلی خواهند یافت.خوشا به حال نرمخویان،زیرا آنان زمین را به ارث خواهند برد.خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت زیرا آنان سیر خواهند شد.خوشا به حال رحیمان،زیرا بر آنان رحم خواهد شدخوشا به حال آنان که در راه پارسایی آزار می بینند،زیرا پادشاهی آسمان از آن ایشان است.

نیازم را بر تو می سپارم ای پیام آور امید های تازه!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 10:11 قبل از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  | 
 

http://tinypic.com/view.php?pic=307yxao&s=3...در دلم غوغاييست ، بي پايان و ناگزير!هستي به وسعت گستردگيش ، برايم تبديل به سوالي بس بزرگ و بي جواب شده!حالا گمان مي كنم از ابرهاي بهاران هم دلگيرترم! سرشار از انتقاد و اعتراض و گلايه ام!شكايتهاي من از همين جسم كوچك و ناچيزم ، آغاز مي شود و تا خانه ي شما و تا تو كه اين سطر ها را مي خواني و تمام آنچه در هر جا هست ادامه مي يابد!اما هنوز يك دلخوشي دارم و آن اين كه ، مي دانم خدايم در همين نزديكي هاست و اوست كه مي تواند التيام تمام دردها باشد و اين خود اميد من است زيرا مي خواهد هميشه به يادش باشم!

...به فكر بادبادكهاي بچه گيم افتاده ام!به فكر كوچه هايي كه آخرشان، آخر دنيايم بوده اند!و آغازشان از همين اتاق قديميِ پدربزرگ شروع مي شد!من تنها مانده ام!باور نمي كنم! نه باور نمي كنم كه من از نسل همان آدمهايي هستم كه درغارها زندگي مي كردند و خرس و  گوزن شكار مي كردند و خام خام مي خوردند! باور نمي كنم من از همان اهالي هستم كه روي درختها مي خوابيدند و خطشان نقاشي بي سرو تهي بود كه زيباترينش شبيه يك گاو بود!!

راستي چه بر سرم آمده؟ اين همه ادا و تبعيض و نمايش و اختلاف ، از كجا آمده؟كسي اينجا هست تا با من چند كلمه اي حرف بزند؟كسي  اينجا هست كه فخر نفروشد؟ كسي هست كه بداند و ايمان داشته باشد ، كه اینها همه بیهوده پویی است؟

...ديگر به آدمها كاري ندارم!مي خواهم با گنجشكها و ديوارها و سگها و صندلي ها حرف بزنم!مثل ايماني كه به نوشتن اين خطوط دارم،مي دانم كه آنها هيچ بغضي ندارند!مي دانم تاكنون هيچ ديواري از سر بغض بر سر ديوار ديگري آوار نشده!ا و هیچ شیری از سر لجاج آهویی را شکار نکرده !اما چه بگويم!كه ما آدمهامثل نفس كشيدن بغض مي وزريم و بر سر هم خراب مي شويم! حالا شك ندارم دنياي آنها بهتر از دنياي ما است!

...دلم براي زمينم! براي وطنم! براي شهرم !براي كوچه ها ، ديوارها ، درختان و هويتم مي سوزد!برخيزيم تا كاري بكنيم !من كه بر خاسته ام!تو را نمي دانم......!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 11:58 بعد از ظهر  به قلم بابک آزاد _Babak Azad  |